روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٣٧ - باب سوم در رحلت حضرت سيّد المرسلين عليه أفضل صلوات المصلّين
مثل آن كلمهاى معروض گردانيد حضرت صلى اللّه عليه و آله دست خود برداشت و فرمود كه ياران آن حضرت را مدد دادند تا بنشست و پرسيد كه انصار چه ميگويند؟ على فرمود: يا رسول اللّه ميگويند ميترسيم كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله از دنيا نقل فرمايد و نميدانم كه بعد از وى حال ما چون شود؟ پس سيّد عالم (صلى اللّه عليه و آله) برخاست و دستى بر دوش على (عليه السلام) و يكى بر دوش فضل انداخت و به مسجد آمد و بر پايۀ اول منبر بنشست و عصابه بر سر مبارك بسته بود و مردم بر او جمع شدند خطبه خواند و بعد از حمد و ثنا مهاجر و انصار را به يكديگر سفارش نمود و در باب قريش نيز سخنان گفت كه ذكر آنها موجب تطويل ميگردد.
روايت است از فضل بن عباس كه گفت: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) در ايام مرض روزى دست مرا گرفته از خانه بيرون آمد و بر منبر نشست و عصابه بر سر بسته بود بلال را بخواند و فرمود كه مردمان را ندا كن تا همه جمع شوند كه ميخواهم ايشان را وصيت كنم و بگو كه اين آخرين وصيّت است مر شما را. پس بلال به موجب فرموده عمل نموده در بازارها و محلههاى مدينه منادى كرد تمام مردم از خرد و بزرگ چون آن ندا شنيدند روى به مسجد نهادند تا وصيّت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله را بشنوند
پس آن حضرت به منبر برآمده خطبهاى بليغ أدا فرمود و گفت اى گروه مردمان بدانيد كه اجل من رسيده است و گوئيا مىبينم شما را كه از من جدا شدهايد و من از شما جدا شدهام چون از من به تنها جدا شويد بايد به دلها جدا مشويد اى مردمان خداى را هيچ پيغمبرى نبوده است كه جاويد در دنيا بمانده باشد تا من نيز بمانم و مرا اشتياق به لقاى الهى دريافته است و روايتى آن است كه گفت اى ياران من شما را چگونه پيغمبرى بودهام جهاد كردم در ميان شما دندان مرا بشكستند و رخسار مرا خونآلود ساختند و رنج و بلا كشيدم و از جاهلان قوم سختيها ديدم و از گرسنگى سنگ بر شكم بستم گفتند يا رسول الله به درستى كه تو در راه خدا صابر بودى ما را به حق راه نمودى و از بديها بازداشتى خداى تعالى ترا جزاى خير دهد و آنگاه گفت پروردگار من حكم كرد و سوگند خورد كه از ظلم هيچ ظالم در نگذرد پس به خداى بر شما سوگند كه هر كس كه