تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٣ - مثل وصيت كردن آن شخص كه سه پسر داشت كه ميراث او به كاهلترين اولاد او دهند
((٤٨٩٤)) بوى صدق و بوى كذب گول گير هست پيدا در نفس چون مشك و سير بوى اخلاص و نفاق بىمزه هست ظاهر همچو عود و انگزه
((٤٨٩٥)) گر ندانى يار را از ده دله از مشام فاسد خود كن گله ور ندانى تو عجوز از شاهدى بىگمان گشته است چشمت فاسدى ور تو نشناسى شكر را از صبر بىگمان شد حس ذوق تو خدر ور يكى شد صوت بلبل با غراب هست بىشك حس سمع تو خراب ور يكى گشتت سمور و خارپشت حس لمس تو به تو بنمود پشت
((٤٨٩٦)) بانگ حيزان و شجاعان دلير هست پيدا چون فن روباه و شير چارهء كار حواس خويش كن وانگهى راه طلب در پيش كن
((٤٨٩٧)) يا زبان همچون سر ديگ است راست چون بجنبد تو بدانى چه اباست
((٤٨٩٨)) از بخار آن بداند تيز هش ديگ شيرين را ز سكباج ترش
((٤٨٩٩)) دست بر ديگ نوى چون زد فتا وقت بخريدن بديد اشكسته را آن يكى پرسيد صاحب درد را گفت در چندى شناسى مرد را
((٤٩٠٠)) گفت دانم مرد را در حين ز پوز ور نگويد دانمش اندر سه روز
((٤٩٠١)) و آن دگر گفت ار بگويد دانمش ور نگويد در سخن پيچانمش
((٤٩٠٢)) گفت اگر اين مكر بشنيده بود لب ببندد در خموشى در رود گفت مى رو گوى تا هفتم زمين تا ابد پوشيده بادم حال اين حال يك تن گر ندانم چه شود و اندر آن نقصان دينم چه بود