تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٣ - چوب صندل را عود مى بينند و كلوخ پاره ها را در دانه هاى گران قيمت ، آنگاه به اين صندل و كلوخ پاره حسادتها مى ورزند
كه اين انسان موجودى است كه بايد به عظمت آن غبطه ها خورد و به زيباييش عشقها ورزيد .
چه عامل خندهاى بهتر از اين سراغ داريد كه گل پارهاى در يك موقعيت ، كلوخ پارهء ديگرى را مى آرايد و شعرها در حقش مى سرايد و روياها در باره اش مى بيند و گاهى هم افتخار و مباهات مى ورزد كه كلوخ پاره ها در اختيار من گل پاره است اى گل پارهء خام و ساده لوح ، به كدامين مزيت و عظمت من حسادت مى ورزى ؟ و كدامين عظمت را در من سراغ گرفتهاى كه در راه من دين و دل باخته و شب و روز مى گويى :
دين و دل بردند و قصد جان كنند الغياث از جور خوبان الغياث
من كلوخ پاره كه از آب حيات محرومم ، چرا در بارهء من بروياها فرو مى روى و مى گويى :
ما همه لب بستهايم از تشنگى در لبانش آب حيوان الغياث
آيا به ضعف و ناتوانى من در مقابل پيك عدالت كه به سراغم مى آيد ، عشق و حسادت مى ورزى ؟ يا به نابينايى من و ناشنوايى من در مقابل اندرزهاى تاريخ و رويدادهاى عبرت انگيز ؟ يا به فرار از زير بار ناملايمى كه گريبان مرا قانونا گرفته است و بر گرداندن آن ناملايم به ديگران هر چند كه بىگناه باشند و از مجراى آن قانون بر كنار ؟ به كدامين امتياز من عشق و حسادت مى ورزى ، به شتاب زدگىهاى من ، به خود پرستى من ، به سوء استفادهء من از عالىترين وسايل انسانى و طبيعى و الهى ؟ اين انسان غير قابل تفسير تو را بچه كار آيد كه علم را براى نابود كردن علم و گرايش به خدا را در راه سرد كردن شعله هاى ربانى مردم در راه تقرب به پيشگاه خدا ، به كار مى برد به من حسادت مورز ، با من عشقبازى هم مكن ، به نابودى من كلوخ پاره هم دست بلند مكن ، يك كلوخ پاره چه هست كه از بين برود يا به وجود خود ادامه بدهد .
پس نخست بكوشيم اين كلوخ پاره ها را به فعليتى كه در انتظار آنان نشسته