تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٣ - تفسير ابيات
همواره شمشير را نابود كننده گمان مبريد ، زيرا -
((٤٠٦٠)) تيغ جانها را كند پاك از عيوب ز آنكه سيف افتاد محاء الذنوب
در آن هنگام كه گرد و غبار از تنم زدوده شود ماه فروزانم درخشيدن بگيرد و در فضاى صاف روح بخرامد .
معشوقا ، اين منم كه عمرها است « ان فى موتى حياتى » را بر طبل عشقت مى زنم .
من آن مرغابى آب آشنايم كه باكى از شكستن كشتى ندارم ، زيرا براى مرغابى همين بس كه قدم بر آب گذارد .
پايهء زندگى به ادعاى عشق استوار شده است ، چگونه مى توانم دست از اين دعوا بر دارم من خواب مى بينم ، ولى اين روياى هشيارانه را خواب نتوان گفت .
من آن مدعى صادقم كه دروغ را نتوان به او نسبت داد . اگر صد بار گردنم را از تن جدا كنى ، همانند آن شمعم كه فروزندگىام بيشتر و نابتر مى گردد .
اگر همه خرمن زندگى بشر دان آتش بگيرد همان روشنايى ماه براى راهنمايى ايشان كافيست . حيله گرى برادران ، يوسف را از يعقوب گرفت و از ديدگاه پدر پنهانش كرد ، ولى بالاخره پيراهن يوسف كارش را كرد و يوسف را به يعقوب نشان داد .
دو برادر ديگر به برادر بزرگين از روى نصيحت ، داستانها گفتند و تهديدش كردند كه خود را از مخاطرات بىخبر مساز . بر جراحتهاى ما نمك مپاش و با تكيه به چالاكى پيالهء زهر را بر لبانت نزديك مكن .
واى به حال آن مرغ كه بىبال و پر هواى پريدن بر سر داشته ، به اوج فضا پرواز كند و بسيه چال مرگ سقوط كند .
عقل خدا داده بال و پرى براى انسان است ، آدم بىعقل ناقص و محقر است .
در اين راه پر خطر يا خود پيروز باش و يا از پيروزمندى پيروى كن ، يا خود ديده ور باش و يا از انسان ديده ورى تبعيت نما .
كوبيدن چنين در پر از خطر ، بدون باز كردن آن با كليد عقل ، از هوا و هوس