تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٣ - تفسير ابيات
((٤١٣٩)) عقل ابدالان چو پرّ جبرئيل مى پرد تا ظلّ سدره ميل ميل
((٤١٤٠)) باز سلطانم گشم نيكو پى ام فارغ از مردارم و كركس نىام
((٤١٤١)) ترك كركس كن كه من باشم كست يك پر من بهتر از صد كركست
((٤١٤٣)) خويش را رسوا مكن در شهر چين عاقلى جو خويش را زو ور مچين
((٤١٤٤)) آن چه گويد آن فلاطون زمان هين هوا بگذار و رو بر وفق آن
((٤١٤٥)) جمله مى گويند اندر چين به جد بهر شاه خويشتن كه لم يلد
((٤١٤٦)) شاه ما خود هيچ فرزندى نزاد بلكه سوى خويش زن را ره نداد
((٤١٤٧)) هر كه از شاهان از اين نوعش بگفت گردنش با تيغ برّان گشت جفت
((٤١٤٨)) شاه گويد چون كه گفتى اين مقال زود ثابت كن كه دارم من عيال
((٤١٤٩)) مر مرا دختر اگر ثابت كنى يافتى از تيغ تيزم ايمنى
((٤١٥٠)) ور نه بىشك من ببرّم حلق تو بركشم از صوفى جان دلق تو
((٤١٥١)) سر نخواهى برد هيچ از تيغ تو اى بگفت لاف كذب آميغ تو
((٤١٥٢)) بنگر اى از جهل گفته ناحقى پر ز سرهاى بريده خندقى
((٤١٥٣)) خندقى از قعر خندق تا گلو پر ز سرهاى بريده زين غلو
((٤١٥٤)) جمله اندر كار اين دعوى شده گردن خود را بدين دعوى زده
((٤١٥٥)) هين ببين اين را به چشم اعتبار اين چنين دعوى مينديش و ميار
((٤١٥٦)) تلخ خواهى كرد بر ما عمر ما كه بر اين مى دارد اى دادر تو را ؟
((٤١٥٧)) گر رود صد سال آنك آگاه نيست بر عمى آن از حساب راه نيست
((٤١٥٨)) بىسلاحى در مرو در معركه همچو بىباكان مرو در تهلكه
((٤١٥٩)) اين همه گفتند و گفت آن ناصبور كه مرا زين گفتها آيد نفور
((٤١٦٠)) سينه پر آتش مرا چون منقل است كِشت كامل گشت وقت منجل است
((٤١٦١)) صدر را صبرى بُد اكنون آن نماند بر مقام صبر عشق آتش فشاند
((٤١٦٢)) صبر من مر آن شبى كه عشق زاد در گذشت او ، حاضران را عمر باد
((٤١٦٣)) اى محدث از خطاب و از خطوب زان گذشتم آهن سردى مكوب