تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٩ - رجوع به حكايت چغز و موش
رجوع به حكايت چغز و موش
((٢٧٢٦)) اى اخى من خاكيم تو آبيى ليك شاه رحمت و وهّابيى
((٢٧٢٧)) آنچنان كن از عطا و از قسم كه گه و بىگه به خدمت مى رسم
((٢٧٢٨)) بر لب جو من به جان مى خوانمت من نبينم از اجابت مرحمت
((٢٧٢٩)) آمدم در آب بر من بسته شد زان كه تركيبم ز خاكى رسته شد
((٢٧٣٠)) يا رسولى يا نشانى كن مدد تا تو را از بانگ من آگه كند
((٢٧٣١)) بحث كردند اندرين كار آن دو يار آخرِ آن بحث اين آمد قرار
((٢٧٣٢)) كه به دست آرند يك رشته دراز تا ز جذب رشته گردد كشف راز
((٢٧٣٣)) يك سرى بر پاى اين بندهء دو تو بسته باشد ديگرى بر پاى تو
((٢٧٣٤)) تا به هم آييم زين فن ما دو تن اندر آميزيم چون جان با بدن
((٢٧٣٥)) هست تن چون ريسمان بر پاى جان مى كشاند بر زمينش زآسمان
((٢٧٣٦)) چغزجان در آب خواب بىهشى رسته از موش تن آمد در خوشى
((٢٧٣٧)) موش تن زان ريسمان بازش كند چند تلخى زين كشش جان مى چشد
((٢٧٣٨)) گر نبودى جذب موش گنده مغز عيشها كردى درون آب چغز
((٢٧٣٩)) باقيش چون روز برخيزى ز خواب بشنوى از نور بخش آفتاب
((٢٧٤٠)) يك سر رشته گره بر پاى من زان سر ديگر تو بر پا عقده زن
((٢٧٤١)) تا توانم من در اين خشكى كشيد مر تو را نك شد سر رشته پديد
((٢٧٤٢)) تلخ آمد بر دل چغز اين حديث كه مرا در عقده آرد اين خبيث
((٢٧٤٣)) هر كراهت در دل مرد بهى چون در آيد زآفتى نبود تهى
((٢٧٤٤)) وحى حق دان اين فراست را نه وهم نور دل از لوح كل كرده است فهم
((٢٧٤٥)) امتناع پيل از سيران بيت با جد آن پيلبان و بانگ هيت
((٢٧٤٦)) جانب كعبه نرفتى پاى پيل با همه لت نى كثير و نى قليل