تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٠ - تفسير ابيات
است كه در جستجوى مستسقى مى رود ، مانند شب و روزاند كه در پى يكديگر افتادهاند روز كه عشق و اضطرارى به شب نشان مى دهد ، عشق شب بروز بيشتر و شديدتر است . لحظهاى در جستجوى يكديگر توقف نمى كنند ، لذا هيچ زمانى ايست ندارند .
اين پاى او را گرفته ، آن گوش اين را ، هر يك بىهوش و مدهوش ديگرى است . در دل عاشق جز معشوق چيزى وجود ندارد و در دل معشوق جز عاشق جايى براى كسى نيست . آرى دل عذار هميشه جايگاه وامق است . اين دو زنگ است كه بر گردن يك شتر بسته شده است ، بنا بر اين چگونه مى توان به اين يك حقيقت توصيه كرد كه به ديدار خويشتن دير برو ؟ .
((٢٦٨٢)) هيچ كس با خويش زر غبا نمود ؟
هيچ كس با خود به نوبت يار بود ؟
اين اتحاد را كه مى گويم ، آن اتحاد نيست كه عقل بتواند آن را درك نمايد : بلكه مرگ است كه مى تواند حقيقت اين يگانگى را بر انسان بفهماند ، مگر آن انسان پيشرو كه پيش از مرگ طبيعى با موت ارادى دست از خود برداشته و رخت هستى خود را به منزلگه يارشان بردهاند . اگر عقل مى توانست اين يگانگى را بفهمد ، چرا مقهور ساختن نفس واجب شده است ؟ آرى
((٢٦٨٥)) با چنان رحمت كه دارد شاه هش بىضرورت چون بگويد نفس كش