تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧ - آيا اين همه داد و فريادها اعتلاها و جهش و كمال و مظاهر شگفت انگيز علم و معرفت به خود انسان مستند است ، يا انسان جز جايگاه بروز آنها چيزى نيست ؟
آنان مى نمايد . اين پاسخ نمى تواند اولًا اين حقيقت را منكر شود كه واقعيات فراوانى در همهء دورانها وجود دارد كه اكثريت بشر اعتنائى به آنها ندارند ، بلكه با آن واقعيات مخالفت هم مى ورزند ، ثانيا استدلال به واقعيت يك موضوع با احتمال اكثريت آينده نمى تواند تكليف دوران اقليت را تثبيت كند . ما اين مسائل تحققى را مى دانيم كه انسان « تنفس مى كند » ، « با نظر به علم تشريح اعصابش چنين است و چنان است » ، « سپس قواى دماغى او به كار مى افتد » ، « احساس و انديشه دارد » ، « با حواس و انديشه اش با جهان تماس پيدا مى كند و جهان را درك مى كند و تصرفاتى بسود خود در اين جهان صورت مى دهد » . . . آنگاه همهء اين كليات در علوم مربوطه يكايك تجزيه و تحليل مى شوند و با معلومات بيشتر در بارهء كيفيت جريان و تحول انسان از حال نطفهاى تا اوج داشتن عالىترين مغز و وجدان نيرومند تعريف و توصيف مى شود . بسيار خوب ، آيا اين تعريفات و توصيفات مى تواند چون و چراى واقعى شما را در بارهء اين كه اين تحول چه علتى دارد ؟ پاسخ بگويد ؟ .
يا تا كنون توانستهايد اثبات كنيد كه اين چرا را از ميان همهء چراها در آوريد و آن را از مغز بشرى بزداييد ؟ پاسخى كه جهان بينى همه جانبه براى اين چون و چرا تهيه كرده است ، اين است كه ما مجراى همان تحولات طبيعى را مى پذيريم و چيزى را از آن حذف و منها نمى كنيم ، بلكه ما عامل بانگ الهى را به آن تحولات و عشق شور انگيز به كمال اعلا را به آن اضافه مى كنيم و مى گوييم : تحول ماده لا شعورى به شعور و احساس و انديشه و داد و فرياد به پيشرفت به سوى كمال همه و همه به اصطلاح جلال الدين دمهايى است كه خداوند در نى جهان هستى مى دمد و هر چه كه اجزاى جهان عظمت و كمال بيشترى به خود مى گيرد ، در حقيقت آمادگى بيشترى براى پذيرش آن دمها پيدا مى كند .
دهان گوياى اين نى از من ملكوتى آدمى به فرياد در مى آيد و من انسانى را تحريك به اشتراك در آهنگ كلى هستى مى نمايد .