تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨٩ - بيان معجزهء هود عليه السلام در تخليص مؤمنان امت به وقت نزول باد
((٢٢٣٤)) پس بخوان قاموا كسالى از نبى چون نيابد شاخ از بيخش طبى
((٢٢٣٥)) آتشين است اين سخن كوته كنم بر فقير و گنج و احوالش زنم
((٢٢٣٦)) آتشى ديدى كه سوزد او نهال آتش جان بين كزو سوزد خيال زآتش عشق است سوزان جان و دل ليك با انوار زو آن جان و دل
((٢٢٣٧)) نى خيال و نى حقيقت را امان زين چنين آتش كه شعله زد ز جان
((٢٢٣٨)) خصم هر شير آمد و هر روبه او كل شيئى هالك الا وجهه
((٢٢٣٩)) در وجود و وجه او رو خرج شو چون الف در بسم در رو درج شو
((٢٢٤٠)) آن الف در بسم پنهان كرده ايست هست او در بسم و هم در بسم نيست
((٢٢٤١)) همچنين جملهء حروف گشته مات وقت حذف حرف از بهر صلات
((٢٢٤٢)) او صله است و بى و سين زو وصل يافت وصل بى و سين الف را بر نتافت
((٢٢٤٣)) چون كه حرفى برنتابد اين وصال واجب آمد گر كنم كوته مقال
((٢٢٤٤)) چون يكى حرفى فراق سين و بىاست خامشى اينجا مهمتر واجبيست
((٢٢٤٥)) چون الف از خود فنا شد مكتنف بى و سين بىاو همى گويند الف
((٢٢٤٦)) ما رميت اذ رميت بىوى است همچنين قال الله از ضمنش بجست
((٢٢٤٧)) تا بود دارو ندارد او عمل چون كه فانى شد كند دفع علل
((٢٢٤٨)) گر شود بيشه قلم دريا مديد مثنوى را نيست پايانى پديد
((٢٢٤٩)) چار چوب خشت زن تا خاك هست مى دهد تقطيع شعرش نيز دست
((٢٢٥٠)) چون نمايد بيشه و سر دركشند بيشه ها از عين دريا سركشند
((٢٢٥١)) چون نماند خاك و بودش جف كند خاك سازد بحر او چون كف كند
((٢٢٥٢)) بهر اين گفت آن خداوند فرج حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج
((٢٢٥٤)) باز لعبت اندك اندك در صبا جانش گردد با يم عقل آشنا
((٢٢٥٥)) عقل از آن بازى همى يابد صبى گر چه با عقل است در ظاهر ابى
((٢٢٥٦)) كودك ديوانه بازى كى كند جزو بايد تا كه كل را فى كند