تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٨ - يافتن مريد شيخ را نزديك بيشه سوار شيرى
يافتن مريد شيخ را نزديك بيشه سوار شيرى
((٢١٢٦)) اندر اين بود او كه شيخ نامدار شد پديد از دور بر شيرى سوار
((٢١٢٧)) شير غرّان هيزمش را مى كشيد بر سر هيزم نشسته آن سعيد
((٢١٢٨)) تازيانه اش مار نر بود از شرف مار را بگرفت چون خرزن به كف
((٢١٢٩)) تو يقين مى دان كه هر شيخى كه هست هم سوارى مى كند بر شير مست
((٢١٣٠)) گر چه آن محسوس و اين محسوس نيست ليك آن بر چشم جان ملبوس نيست
((٢١٣١)) صد هزاران شير زير ران كشان پيش ديدهء غيب دان هيزم كشان
((٢١٣٢)) ليك اين يك را خدا محسوس كرد تا ببيند نيز او كه نيست مرد
((٢١٣٣)) ديدش از دور و بخنديد آن خديو گفت آن را مشنو اى مفتون ريو
((٢١٣٤)) از ضمير او بدانست آن جليل هم ز نور دل بلى نعم الدليل
((٢١٣٥)) خواند بر وى يك به يك آن ذو فنون آنچه در ره رفت بر وى تا كنون
((٢١٣٦)) بعد از آن در مشكل انكار زن برگشاد آن خوش سراينده دهن
((٢١٣٧)) كان تحمل از هواى نفس نيست آن خيال نفس توست اينجا مايست
((٢١٣٨)) گر نه صبرم مى كشيدى بار زن كى كشيدى شير نر پيكار من
((٢١٣٨)) اشتران بختئيم اندر سبق مست و بىخود زير محملهاى حق
((٢١٤٠)) من نيم در امر و فرمان نيم خام تا بيانديشم من ار تشنيع عام
((٢١٤١)) عام ما و خاص ما فرمان اوست جان ما بر رو دوان جويان اوست دورم از تحسين و تشويق همه فارق از تكذيب و تصديق همه
((٢١٤٢)) فردى ما جفتى ما نز هواست جان ما چون مهره در دست خداست
((٢١٤٣)) ناز آن ابله كشيم و صد چو او نى ز عشق رنگ و نى سوداى بو
((٢١٤٤)) اين قدر خود درس شاگردان ماست كرّ و فرّ ملحمهء ما تا كجاست
((٢١٤٥)) تا كجا آنجا كه جا را راه نيست جز سنا برق مه الله نيست
((٢١٤٦)) از همه اوهام و تصويرات دور نور نور نور نور نور نور