تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١ - اگر كسى پيدا شود كه براى پيدا كردن خدا تمام جهان هستى را بگردد و تمام كتابها را كه در بارهء اثبات خدا و رابطهء او با مخلوقاتش نوشته شده است بخواند و ميليارد سال هم در موضوع خدا بيانديشد ، مادامى كه نفهمد كه در يادگيرى نخستين الفباى خدا يابى بايد از مرحله خفاش بودن بگذرد ، به كمترين نتيجهاى دست نخواهد يافت
جايگاه مدفوعاتشان كردهاند آخر ، عقل و درك هم خوب چيزى است ، كدام آفتاب ؟ كدام خورشيد ؟ عجب اين جانوران خرافاتى هستند حتى حاضر نيستند يك قدم پيشرفت كرده و يك بار آن چه را كه وجود ندارد ، كنار بگذارند و بگويند : نيست .
اين است منطق خفاش نازنين صدها هزار سال است كه دل سوزىها و خير خواهى من خفاش بر اين جانوران ناشنوا ، جز سخريه و ريشخند به گفته هايم نتيجهاى نداده است . حرف اين احمقها را بشنويد : چند ساعت مى خوابند و سپس بر مى خيزند و مى گويند : آفتاب بر آمده است . آفتاب روشن شده است . در را باز كنيد و پرده را بالا بكشيد تا اطاق روشن شود . اين يكى ديگر از بدترين ديوانگىهاى اين جانوران است كه اگر در ساختمان چشم يكى از آنان ديگر گونى وجود داشته و مانند من ( خفاش ) حقيقت ناديده را منكر شود و بگويد : كجا است آن آفتاب كه مى گوييد ؟ همهء آن جانوران احمق به او دل سوزى مى كنند و مى گويند : بىنوا كور است و نمى بيند . بدتر از اين مزخرفات اين است كه اين خرافاتيان مى گويند : حتى من ( خفاش ) حيات خود را از آن آفتاب دريافت مى كنم . نه تنها من بلكه ميلياردها جاندار و گياهان همه و همه نيروى روييدن و ساير خواص خود را از خورشيد مى گيرند اين آقايان خيالات بدتر از اينها هم دارند كه وقيحترين افسانه ها است :
منظومهء شمسى ، جرم آفتاب ، نور آفتاب ، ميليونها خورشيد ديگر در كهكشانها . اگر اين افسانه ها و خيالات درست است ، چرا من نمى بينم ، من هم مانند ساير جانداران از حيات و احساس و لذت و الم و حركت و جنبش و توالد و تناسل برخوردارم ، بلكه در مقابل جانوران ديگر به نام انسانها كه بدون آهن پاره ها نمى توانند در هوا سير كنند ، من بدون هر گونه دستگاه به وسيلهء پر و بالى كه از موجوديت خودم روييده است به پرواز در مى آيم و پهنهء فضا را در مى نوردم . مگر كسى نيست به اينان بگويد : احمقها تا كى هستى و نيستى زندگانىتان را به موجودى موهوم به نام خورشيد وابسته