تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٥ - تفسير ابيات
مانند اين شاه زادهء ميانين كه با تكبر و صاحب مقام بودن شكر شاه چين را ادا كرد و با خويشتن گفت كه حال كه من صاحب ملك و اقبال هستم ، چرا از كس ديگر تبعيت كنم ؟ آن همه لطفهاى شاهانه كه در حقش صورت گرفته بود ، به جهت نخوت و تكبر در دلش پوشيده گشت .
مانند نمرود كه از روى نادانى و نابينايى آن همه الطاف الهى را زير پا گذاشت . آن كودك ناتوان -
((٤٨٤٨)) اين زمان كافر شد و ره مى زند كبر و دعوى خدايى مى كند
با بال و پر سه كركس مى خواهد به آسمان صعود كند و با من بجنگد اين پليد حق نشناس صدها هزار طفل بىگناه را مى كشد ، تا ابراهيم خليل را پيدا كند چرا ؟ زيرا -
((٤٨٥١)) كه منجم گفت اندر حكم سال زاد خواهد دشمنى بهر قتال
((٤٨٥٢)) هين بكن در دفع آن خصم احتياط هر كه مى زاييده مى كشت از خباط
به كورى چشمش طفل وحى گير متولد شد و خون صدها هزار طفل در گردنش ماند . شگفتا ، آن نمرود گويى ملك و سلطنت كبر آور را از پدر دريافته بود كه نه بلكه غرورى باعث شد كه اصل و نسب خود را فراموش كند . اگر ديگران از پدر و مادر پردهاى در درونشان آويختند ، نمرود گوهرهاى گران بها را از مادر يافته بود . امان از دست اين نفس -
((٤٨٥٦)) گرگ درنده است نفس بد يقين چه بهانه مى نهى بر هر قرين
اين نفس زشت كافر و احمق از ضلالتى كه دارد ، صد كلاه به سر كچل مى گذارد و آن را مى پوشاند . اى بنده فقير ، به اين دليل است كه مى گويم : زنجير از گردن اين سگ هار بر مدار .
اگر اين سگ را تعليم كنى و سگ معلم شود ، باز سگ است ، آن را ذليل و رام كن كه موجود بد رگى است .