تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٣ - رجوع به قصهء پروردن حق تعالى نمرود را به شير پلنگ
نشسته بود و عزراييل به زيارت مهتر صلى الله عليه و آله آمد مهتر عليه السلام از وى بپرسيد كه اى برادر چندين هزار سال است كه تو متقلد اين شغلى و چندين هزار خلق را از جان جدا كردى و چندين هزار فرزند را يتيم كردى ، تو را بر هيچ كس رحم آمد و بر هيچ كس دلت سوخت ؟ عزراييل گفت : يا رسول الله ، در اين مدت مرا دل بر دو كس سوخته است ، روزى كشتى در دريا از تلاطم امواج دريا و تزاحم امواج آب بشكست ، اهل كشتى غرق گشتند . زن حامله بر روى تخته پارهاى بماند ، گاهى از پايين آمدن موج دريا به حضيض مى رسيد و گاه از تهور حركت باد ، آتش بر فرق ايوان مى فشاند .
در اين ميان فرزندى كه در رحم مادرش مستور بود روى به عالم ظهور نهاد .
مادر چون از طلق مخاض فارغ شد و به شاخ فراغ دستى زد ، چشمش بر جمال پسر افتاد كه آب دريا طراوت از رخ زيباى او مى گرفت . خواست كه از شراب خانهء پستان شربتى بياورد و پيش مهمان تازه رسيده ببرد به من بنده فرمان رسيد كه جان آن ضعيفه را بر دار و روان كودك را در ميان موج دريا بگذار .
چون جان آن زن را قبض كردم ، مرا بر آن كودك رحم آمد ، بىچاره از زندان اندوه جسته و در صدمات امواج درياى بىكران درمانده بود . ديگر بر شداد عادم رحمت آمد كه سالها در آن بود كه باغى بسازد و بهشتى پردازد و جملهء اموال عالم در آن صرف كند و اهل قصص گويند : باغش را راغ از زر بود و خوشه از مرواريد و مشك و سنگ ريزه از جواهر نفيس و درخت از مرجان و شاخ از زمرد و آب از عرق و خاك از خون ناف آهوان چينى . بخارش بخور بيز ، بادش عبير آميز .
چون آن بستان بدان صفت تمام شد ، خواست كه در آن بستان رود و به نظاره آن دوح روح افزايد ، چون بدر بستان رسيد و قصد آن كرد كه از اسب فرود آيد ، پاى راست از ركاب بيرون كرد و هنوز پاى چپ در ركاب بود كه فرمان رسيد كه جان اين ملعون بر دار و آن بىدين را از پشت اسب بر زمين آر .
چون جان او قبض كردم ، دلم بر وى سوخت كه بىچاره عمرى بر اميد گذاشت