تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩١ - تفسير ابيات
است ، چگونه نمى تواند از آن چه كه در سيل و جو مى گذرد ، آگاه بوده باشد ؟ وقتى كه درون شاه زاده به جهت ناسپاسى عطاى بىسابقهء شاه ، پر از دود خفقان آور من و من بافىها گشت ، دل شاه چين به درد آمد و -
((٤٧٧٣)) گفت آخر اى خس واهى ادب اين سزاى داد من بود اى عجب
من در بارهء تو جز تسليم گنج گران قيمت چه كردم و تو در مقابلش با آن خوى پستت با من چه كردى ؟ من ماه فروزانى در كنار تو نهادم كه تا روز رستاخيز غروب كردنى نيست ، ولى -
((٤٧٧٦)) در جزاى آن عطاى نور پاك تو زدى در ديدهء من خار و خاك
((٤٧٧٧)) من تو را بر چرخ گشته نردبان تو شده در حرب من تير و كمان
درد غيرت در شاه پديدار گشت و همان درد به درون شاه زاده سرازير شد و در روح وى منعكس گشت . مرغ دولت كه به سراغ شاه زاده آمده بود ، براى عتابش طپيدن گرفت و پردهء آن چه كه در گوشهء دلش مى گذشت دريده شد . وقتى كه آن خوش پسر درون خود را ديد و سيه كارى و اثر شوم را كه من من گفتن به وجود آورده بود ، و كم شدن وظيفهء لطف و عنايت شاه را كه دايماً به درونش سرازير مى گشت ، مشاهده كرد -
((٤٧٨٢)) با خود آمد او ز مستى عقار زان گنه گشته سرش خانه خمار (١)
اين قاعدهء كلى است : هر كس كه در راه دوست به خود بينى مبتلا گردد ، مغز را از دست داده و سر و كارش با پوست مى افتد . خدايا ، در اين جهان مردم خود بين دشمن من مباد ، زيرا از مردم خود بين جز فساد كارى ساخته نيست . علت حرمت مى بدان جهت است كه آدم مى خوار خود بين مى گردد . (٢) ولى كسى كه از خود دست
(١) عقار مى . .
(٢) علتى را كه جلال الدين براى حرمت مى خوارى مى آورد ، قابل تأمل است ، زيرا علتى كه در منابع اسلامى براى حرمت شراب گفته شده است ، سكر ( مستى ) است و مستى پديدهء بىخودى را به بار مى آورد ، نه خود بينى را و چون اين بىخودى ناشى از وارد كردن اختلال به دماغ و خود هشيارى به معناى عمومى است ، لذا شراب تحريم شده است . .