تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٧ - در بيان استغنا و عجب شاه زاده و زخم خوردن از باطن شاه
((٤٧٧٩)) مرغ دولت در عتابش برطپيد پردهء آن گوشه گشته بردريد
((٤٧٨٠)) چون درون خود بديد آن خوش پسر از سيه كارى خود ناخوش اثر
((٤٧٨١)) آن وظيفه لطف و نعمت كم شده خانهء شادى او پر غم شده
((٤٧٨٢)) با خود آمد او ز مستى عقار زان گنه گشته سرش خانهء خمار هر كه خود بينى كند در راه دوست مغز را بگذاشت كلى ديد پوست دشمن من در جهان خود بين مباد زان كه از خود بين نيايد جز فساد مى از آن آمد حرام اندر جهان كه خورى خود بين شوى اندر زمان بهتر ار خود رو تصور نابدت وين همه از نفس خود بين زايدت آنكه با خود مى خورد مى با خود است اين چنين مى خواره خوار و مرتد است وآن كه با او مى خورد بادش حلال زان كه بىاو دم زند بادش وبال چون كه با او مى خورم از جام هو چشم بگشايم ببينم روى او بعد از آن از خود به كلى بگسلم هم ز مى خوردن شود اين حاصلم اى كه مى خواهى كه از خود بگسلى تا كى اندر بند اين جان و دلى جان به جانان وا گذارى جان من تا ببينى يار دل رنجان من دل به دلدارى ده و آزاد شو غم خور او باش از وى شاد شو نفس خود بر خود مگردان چير تو زود او را باز گير از شير تو هر چه هست آن مستئى دارد يقين خواه شير و خواه خمر و انگبين مستى گندم بُد آن اى آدمى كه بكرد آن آدمى را اعجمى
((٤٧٨٣)) خورده گندم حله زو بيرون شده خلد بر وى باديه و هامون شده
((٤٧٨٤)) ديد كان شربت ورا بيمار كرد زهر آن ما و منىها كار كرد
((٤٧٨٥)) جان چون طاووس در گلزار ناز همچو جغدى شد به ويرانهء مجاز
((٤٧٨٦)) همچو آدم دور ماند او از بهشت در زمين مى راند گاوى بهر كشت
((٤٧٨٧)) اشك مى راند كه او اى هندوى زاو شير را كردى اسير دم گاو ؟
((٤٧٨٨)) كردى اى نفس بد بارد نفس بىحفاظى با شه فرياد رس