تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٦ - در بيان استغنا و عجب شاه زاده و زخم خوردن از باطن شاه
در بيان استغنا و عجب شاه زاده و زخم خوردن از باطن شاه
((٤٧٥٩)) چون مسلم گشت بىبيع و شرا از درون شاه در جانش جرى
((٤٧٦٠)) قوت مى خوردى ز نور جان شاه ماه جانش همچو از خورشيد ماه
((٤٧٦١)) راتبهء جانى ز شاه بىنديد دم به دم در جان مستش مى رسيد
((٤٧٦٢)) آن نه كش ترسا و مشرك مى خورند زان غذايى كش ملايك مى چرند
((٤٧٦٣)) اندرون خويش استغنا بديد گشت طغيانى ز استغنا پديد
((٤٧٦٤)) كه نه من هم شاه و هم شه زاده ام چون عنان خود بدين شه دادهام ؟
((٤٧٦٥)) چون مرا ماهى برآمد با لُمَع پس چرا باشم غبارى را تبع ؟
((٤٧٦٦)) آب در جوى من است و وقت ناز ناز غير از چه كشم من بىنياز ؟
((٤٧٦٧)) سر چرا بندم چو درد سر نماند رفت روى زرد و چشمتر نماند
((٤٧٦٨)) چون شكر لب گشتهام عارض قمر باز بايد گرد دكان دگر سرو قد و ماه رخسارى مراست همچو من شه زادهاى اكنون كجاست
((٤٧٦٩)) زين منى چون نفس زاييدن گرفت صد هزاران ژاژ خاييدن گرفت
((٤٧٧٠)) صد بيابان زان سوى حرص و حسد تا بدانجا چشم بد هم مى رسد
((٤٧٧١)) بحر شه كه مرجع هر آب اوست چون نداند آنچه اندر سيل و جوست
((٤٧٧٢)) شاه را دل درد كرد از فكر او ناسپاسى عطاى بكر او
((٤٧٧٣)) گفت آخر اى خس واهى ادب اين سزاى داد من بود اى عجب
((٤٧٧٤)) من چه كردم با تو زين گنج نفيس تو چه كردى با من از خوى خسيس
((٤٧٧٥)) من تو را ماهى نهادم در كنار كه غروبش نيست تا روز شمار
((٤٧٧٦)) در جزاى آن عطاى نور پاك تو زدى در ديدهء من خار و خاك
((٤٧٧٧)) من تو را بر چرخ گشته نردبان تو شده در حرب من تير و كمان
((٤٧٧٨)) درد غيرت آمد اندر شه پديد عكس درد شاه اندر وى رسيد