تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٢ - آمدن برادر ميانه به جنازهء برادر كه آن برادر كوچك بر فراش رنجورى بود و نواختن پادشاه او را تا ملازم شود و صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيدن از نظر شاه
((٤٦٧٥)) عاد را باد است حمال خذول همچو بره در كف مرد اكول
((٤٦٧٦)) همچو فرزندش نهاده بر كنار مى برد تا بكشدش قصابوار
((٤٦٧٧)) عاديان را باد زاستكبار بود يار مى پنداشتند اغيار بود
((٤٦٧٨)) چون بگردانيد ناگه پوستين خردشان بشكست آن بئس القرين
((٤٦٧٩)) باد را بشكن كه بد قبله است باد پيش از آن كت بشكند او همچو عاد
((٤٦٨٠)) هود دادى پند كاى پر كبر خيل بركند از دستتان اين باد ذيل
((٤٦٨١)) لشكر حق است باد و از نفاق چند روزى با شما كرد اعتناق
((٤٦٨٢)) او به سر با خالق خود راست است چون اجل آيد برآرد باد دست
((٤٦٨٦)) اين همان باد است كايمن مى گذشت بود جان كِشت و مرگِ كشت گشت
((٤٦٨٧)) دست آن كس كه بكردت دست بوس وقت خشم آن دست مى گردد دبوس
((٤٦٨٣)) باد را اندر دهان بين ره گذر هر نفس آيان روان با كرّ و فر
((٤٦٨٤)) حلق و دندانها از آن ايمن بود حق چو فرمايد به دندان در رود
((٤٦٨٥)) كوه گردد ذرهء باد و ثقيل درد دندان داردش زار و عليل
((٤٦٨٨)) يارب و يارب برآرد او ز جان كه ببر اين باد را اى مستعان
((٤٦٨٩)) اى دهان غافل بدى زاين باد رو از بن دندان در استغفار شو
((٤٦٩٠)) چشم سختش اشكها باران كند منكران را درد الله خوان كند
((٤٦٩١)) چون دم يزدان نپذرفتى ز مرد وحى حق را هين پذيرا شو ز درد
((٤٦٩٢)) باد گويد پيكم از شاه بشر گه خبر خير آورم گه شور و شر
((٤٦٩٣)) زان كه مأمورم امير خود نيم من چو تو غافل ز شاه خود كيم
((٤٦٩٤)) گر سليمانوار بودى حال تو چون سليمان گشتمى حمال تو
((٤٦٩٥)) عاريه ستم گشتى ملك كفت كردمى بر راز خود من واقفت
((٤٦٩٦)) ليك چون تو ياغئى من مستعار مى كنم خدمت تو را روزى سه چار
((٤٦٩٧)) پس چو عادت سرنگونىها دهم زاسپه تو ياغيانه برجهم
((٤٦٩٨)) تا به غيب ايمان تو محكم شود آن زمان كايمانت مايهء غم شود