تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦١ - آمدن برادر ميانه به جنازهء برادر كه آن برادر كوچك بر فراش رنجورى بود و نواختن پادشاه او را تا ملازم شود و صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيدن از نظر شاه
((٤٦٥٢)) زان زبون اين دو سه گلدسته ايم كاين درِ گلزار بر خود بسته ايم
((٤٦٥٣)) آن چنان مفتاحها هر دم به نان مى فتد هر دم دريغا از بنان
((٤٦٥٤)) ور دمى هم فارغ آرندت ز نان گرد چادر گردى و عشوهء زنان
((٤٦٥٥)) باز استسقات چون شد موج زن ملك شهرى بايدت پر نان و زن
((٤٦٥٦)) مار بودى اژدها گشتى مگر يك سرت بود اين زمانى هفت سر
((٤٦٥٧)) اژدهاى هفت سر دوزخ بود حرص تو دانه است و دوزخ فخ بود
((٤٦٥٨)) دام را بدران بسوزان دانه را باز كن درهاى اين نو خانه را
((٤٦٥٩)) چون تو عاشق نيستى اى نر گدا همچو كوهى بىخبر دارى صدا
((٤٦٦٠)) كوه را گفتار كى باشد ز خود عكس غير است آن صدا اى معتمد
((٤٦٦١)) گفت تو زان رو كه عكس ديگريست جمله احوالت به غير عكس نيست
((٤٦٦٢)) خشم و ذوقت هست عكس ديگران شادى قوادى و خشم عوان
((٤٦٦٣)) آن عوان را آن ضعيف آخر چه كرد كه دهد او را به كينه زجر و درد
((٤٦٦٤)) تا به كى عكس خيال لامعه جهد كن تا گرددت اين واقعه
((٤٦٦٥)) تا كه گفتارت ز حال تو بود سير تو با پرّ و بال تو بود
((٤٦٦٦)) صيد گيرد تير هم با پرّ غير لاجرم بىبهره است از لحم طير
((٤٦٦٧)) باز صيد آرد به خود از كوهسار لاجرم شاهش خوراند كبك و سار
((٤٦٦٨)) منطقى كز وحى نبود از هواست همچو خاكى بر هوا و در هباست
((٤٦٦٩)) گر نمايد خواجه را اين دم غلط زاول و النجم برخوان چند خط
((٤٦٧٠)) تا كه ما ينطق محمد عن هوى ان هو الا بوحى احتوى
((٤٦٧١)) احمدا چون نيستت از وحى ياس جسميان را ده تحرى و قياس تا بدانى كه محمد از هوا وا نگفت و گفت از وحى خدا
((٤٦٧٢)) كز ضرورت هست مردارى حلال كه تحرى نيست در كعبهء وصال
((٤٦٧٣)) بىتحرى و اجتهادات هدى هر كه بدعت پيشه گيرد از هوا
((٤٦٧٤)) همچو عادش بر برد باد و كشد نى سليمان است تا تختش كشد