تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٠ - آمدن برادر ميانه به جنازهء برادر كه آن برادر كوچك بر فراش رنجورى بود و نواختن پادشاه او را تا ملازم شود و صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيدن از نظر شاه
آمدن برادر ميانه به جنازهء برادر كه آن برادر كوچك بر فراش رنجورى بود و نواختن پادشاه او را تا ملازم شود و صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيدن از نظر شاه
((٤٦٣٤)) كوچكين رنجور بود و آن وسط بر جنازهء آن بزرگ آمد فقط
((٤٦٣٥)) شاه ديدش گفت قاصد كاين كى است كه از آن بحر است و اين هم ماهى است
((٤٦٣٦)) پس معرف گفت پور آن پدر اين برادر زان برادر خردتر
((٤٦٣٧)) شه نوازيدش كه هستى يادگار كرد او را هم بدين پرسش شكار
((٤٦٣٨)) از نوازشهاى آن شاه وحيد در تن خود غير جان جانى بديد در دل خود يافت عالى عالمى كان نيابد كس به صد خلوت همى
((٤٦٣٩)) در دل خود يافت عالى غلغله كه نيابد صوفى آن در صد چله
((٤٦٤٠)) عرصه و ديوار و سنگ و كوه يافت پيش او چون نار خندان مى شكافت
((٤٦٤١)) ذره ذره پيش او چون آفتاب دم بدم مى كرد صد گون فتح باب
((٤٦٤٢)) باب گه روزن شدى و گه شعاع خاك گه گندم شدى و گاه صاع
((٤٦٤٣)) در نظرها چرخ بس كهنه و قديد پيش چشمش هر دمى خلقى جديد
((٤٦٤٤)) روح زيبا چون كه وارست از جسد از قضا بىشك چنين چشمش رسد
((٤٦٤٥)) صد هزاران غيب پيشش شد پديد آن چه چشم محرمان بيند بديد
((٤٦٤٦)) آنچه او اندر كتب برخوانده بود چشم را در صورت آن برگشود
((٤٦٤٧)) از غبار موكب آن شاه نر يافت او كحل عزيزى در بصر
((٤٦٤٨)) بر چنين گلزار دامن مى كشيد جزو جزوش نعره زن هل من مزيد
((٤٦٤٩)) گلشنى كز نقل رويد يك دم است گلشنى كز عقل رويد خرم است
((٤٦٥٠)) گلشنى كز گل دمد گردد تباه گلشنى كز دل دمد وا فرحتاه
((٤٦٥١)) علمهاى با مزهء دانسته مان زان گلستان يك دو سه گلدسته دان