تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٨ - تفسير ابيات
آرى بدن مادى معشوق كه جامهء او است ، خواه از كرك باشد يا از حرير شوشترى به زيبايى و عظمت جان معشوق نمى باشد . اكنون كه من اين زندگانى را در پشت سر مى گذارم -
((٤٦١٩)) من شدم عريان ز تن او از خيال مى خرامم در نهايات الوصال
اين گفت گوها و مباحث تا اين جا قابل ابراز بود ، دنبال اين گفت گوها مطالبى است كه نمى توان آنها را فاش كرد .
آنها مطالبى است كه اگر آنها را بپوشانى و يا آشكار كنى ، حتى مقدارى از آن مطالب كه در درجهء اعلا قرار گرفته است بر خواص سالكين نيز نمى تواند كارى صورت بدهد ، زيرا ما فوق فهم و درك آنها است . سير و حركت اسب و زين تا ساحل دريا است ، اگر بخواهى از ساحل بگذرى و به خود دريا قدم بگذارى ، براى در نورديدن دريا مركب چوبين لازم است و بالعكس -
((٤٦٢٣)) مركب چوبين به خشكى ابتر است خاص مر درياييان را رهبر است
اين خاموشى همان مركب چوبين است و مى تواند به دريا نوردان روحانيت اثبات كند كه عارف خاموش ، از خشكى معارف معمولى درگذشته و در درياى حقايق ما فوق مشغول شناورى است . اين گونه خاموشىها كه در نظرت سكوت جلوه مى كند و براى تو ملالت خاطر مى آورد ، در حقيقت نعره هاى عشق ما فوق طبيعت را بر مى آورد ، اما -
((٤٦٢٦)) تو همى گويى عجب خامش چراست ؟
او همى گويد عجب گوشش كجاست ؟
من از نعره هاى عشق كر شدم ، ولى او خبر از اين بانگ و فرياد ندارد ، اين نعره و بانگ و فرياد افسانهاى است كه حتى تيز گوشان هم نمى توانند آن را بشنوند . اين كر بىنوا در پهلوى آن خاموش پر هياهو نشسته است و با خويشتن مى گويد :
عجب اين انسان خاموش نشسته است و نمى داند كه -
« خفته خود آن است و كر ز آن شور و شر » .