تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠٢ - رفتن قاضى به خانهء زن جوحى و حلقه زدن جوحى به تندى و خشم بر در و گريختن قاضى در صندوق
رفتن قاضى به خانهء زن جوحى و حلقه زدن جوحى به تندى و خشم بر در و گريختن قاضى در صندوق
((٤٤٧٦)) زن دو شمع و نقل مجلس ساز كرد زان نوازش شاد شد قاضى فرد چون كه بنشستند با هم ساعتى تا بر آسايند اندر خلوتى چون نشست او پهلوى زن با مراد گشت جان پر غمش زان وصل شاد
((٤٤٧٧)) اندر آن دم جوحى آمد در بزد جست قاضى مهر بىتا در خزد
((٤٤٧٨)) غير صندوقى نديد او خلوتى رفت در صندوق از خوف آن فتى
((٤٤٧٩)) اندر آمد جوحى و گفت اى حريف اى وبالم در ربيع و در خريف
((٤٤٨٠)) من چه دارم كه فدايت نيست آن تا ز من فرياد دارى هر زمان گفت شخصى نزد قاضى رفته اى در حقم ناگفتنىها گفته اى
((٤٤٨١)) بر لب خشكم گشا دستى زبان گاه مفلس خوانيم گه قلتبان
((٤٤٨٢)) اين دو علت گر بود اى جان مرا آن يكى از توست و ديگر از خدا
((٤٤٨٣)) من چه دارم غير اين صندوق كان هست مايهء تهمت و پايهء گمان
((٤٤٨٤)) خلق پندارند زر دارم درون صله وا گيرند از من زين ظنون
((٤٤٨٥)) صورت صندوق بس عاليست ليك از رخوت سيم و زر خاليست نيك
((٤٤٨٦)) چون تن زرّاق خوب و با وقار و اندر آن سله نيابى غير مار
((٤٤٨٨)) تا ببيند مؤمن و گبر و جهود كاندر اين صندوق جز لعنت نبود
((٤٤٨٩)) گفت زن هى در گذر اى مرد از اين خورد سوگند آن كه نكنم جز چنين با رسن صندوق را در دم ببست خويشتن را كرده بُد مانند مست
((٤٤٩٠)) از پگه حمال آورد او چو باد بانگ مى زد كاى حمال و اى حمال
((٤٤٩٢)) كرد آن حمال از هر سو نظر كز چه سود درمى رسد بانگ و خبر