تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥ - مطلب دوم - مثنوى چيست ؟
واقعاً به عنوان نمونهء بسيار اندك از مثنوى متذكر شدهايم ، مى تواند ضمانت عمر بسيار طولانى كتاب مثنوى را به عهده بگيرد ، مى توان گفت پايان عمر طولانى همهء كتاب مثنوى همان لحظاتى است كه موجوديت روانى اين انسان كه ما مى بينيم به پايان برسد . به اين بيان كه ما خود جلال الدين زنده را در كتاب مثنوى مى توانيم به بينيم كه سخن نمى گويد و شعر هم نمى سرايد و ورزش انديشه هم براه نيانداخته است ، بلكه او به جهت آن عامل كم نظيرى كه توانسته است روحش را از همهء زنجيرها و قيود محاصره كننده رها سازد ، به آن مرحله رسيده است كه روح زندهء يك انسان جوشان و خروشان را در صحنهء فرهنگ بشرى براى هميشه به نمايش بگذارد . براى توضيح بيشتر در بارهء زنده ماندن جلال الدين با قطع نظر از محتويات كتابش مى گوييم :
يكى از خصايص شگفت انگيز روان آدمى كه متاسفانه كمتر مورد توجه علمى قرار مى گيرد ، همين پديده است كه در ميان جهان بينان و عرفا نصيب جلال الدين گشته است .
اين پديده عبارتست از گسيخته شدن جدى از روابطى رسمى كه جهان به طور عموم و فرهنگ انسانها بالخصوص ، به دست و پاى روان انسانها مى پيچانند و آمادهء كهنه شدن در مجراى زمان مى نمايند ، جوش و خروش روانى جلال الدين كه نمايشگرى از گسيخته شدن مزبور اوست در دو ديوان شمس تبريزى و مثنوى به خوبى آشكار مى شود . به عنوان نمونه در ديوان شمس تبريزى مى گويد :
زين دو هزاران من و ما اى عجبا من چه منم گوش بده عربده را دست منه بر دهنم چون كه من از دست شدم در ره من شيشه منه ور بنهى پا بنهم هر چه بيابم شكنم پس از گسيخته شدن مزبور ، فضاى درون هر لحظه من مخصوصى را متجلى مى سازد و روابط روح گسيخته با فرهنگ تثبيت شده و جهانى كه با خيال راحت