تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥٤ - خدا كند كه انسان جويندهء خدا پس از سياحت و جستجوى صفحات بيرون از خود ، بار ديگر بتواند به درون خود بر گردد و پس از ارزيابى درون و برون ، طعم معيت ( بودن با خدا ) را بچشد
تجرد دريا از تعينات و تضادها ، ديدگانم را با بىكرانگى لطيف خود انبساط مى بخشد و در روياى عميق فرو مى روم ، ناگهان روزنهاى از دريا براى ديدار جمال و جلال نقش عالم هستى باز مى گردد ، خطوطى زرين در آن نقشه مى بينم كه مى گويد : اين جا مايست و به سير خود ادامه بده ، چند لحظه پيش خس ناچيزى چنين راز و نيازى با من داشت . و ماهى كوچكى به دهان پرندهاى دادم و او را بال و پر زنان به آشيانهء خود بر گردانيدم .
خداوندا ، درياهاى بىكران كجا و بارگاه ربوبى تو كجا ؟ گلهاى ظريف و زيبا را تماشا مى كنم ، تبسم آنها ديدگانم را و بوى معطر آنها مشامم را مى نوازد . خنده هاى بىصدا و تبسمهاى معصومانه گل كه هيچ تيرگى دو رويى راهى به آن ندارد ، تبسم بس پر معنا در درونم به وجود مى آورد و شكوفانم مى سازد اين شكفتن به بينايى درونم مى افزايد و راهى از گلها پيش پايم گسترده مى بينم كه با خط جلى و خوانا بر سر آن راه نوشته است . كه راه برو و اين جا منزلگه نهايى تو نيست .
خداوندا ، گلهاى معطر و زيبا و خندان كجا و پيشگاه ربوبى تو كجا ؟ به درختان سر سبز و خرم و دشت و چمنهاى روح افزا مى نگرم ، گوش به سكوت آنها كه عالىترين سرود را مى نوازد . فرا مى دهم ، خصوصا در آن هنگام كه نسيم بهارى بر روى آنها وزيدن مى گيرد و شكوفه ها و برگها و چمنها را به دست افشانى و پاى كوبى در مهمانسراى الهى وا مى دارد . درك پيوستگى اين همه جنبشها و لرزشها به لرزش هستى در ايوان ربوبى ، چنان در حيرت و شعف غوطه ورم مى سازد كه به توصيف هيچ كس بر نمى آيد . تا آنگاه كه لحظات نهايى آشنائى عميقم با آن مناظر دلربا فرا مى رسد و مى بينم كه شاخسارها و شكوفه ها دستهايى هستند كه با حركات