تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥٠ - بيان مجاهد كه دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند كه بسطت عطاء حق كه آن مقصود است از طرف ديگر و به سبب عمل ديگر بدو برساند كه در مهم او نبوده باشد و او در اين طريق معين اميد بسته همين در مى زند شايد كه حق تعالى آن روزى را از درِ ديگر رساند كه او آن تدبير نكرده باشد و يرزقه من حيث لا يحتسب العبد يدبر و اللَّه يقدر و بود كه بنده را بندگى بود كه مرا از غير اين در بسازند اگر چه حلقهء اين در مى زنم حق تعالى او را هم از اين در روزى رساند فى الجمله اين همه درهاى يك سراى است
بيان مجاهد كه دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند كه بسطت عطاء حق كه آن مقصود است از طرف ديگر و به سبب عمل ديگر بدو برساند كه در مهم او نبوده باشد و او در اين طريق معين اميد بسته همين در مى زند شايد كه حق تعالى آن روزى را از درِ ديگر رساند كه او آن تدبير نكرده باشد و يرزقه من حيث لا يحتسب . العبد يدبر و اللَّه يقدر . و بود كه بنده را بندگى بود كه مرا از غير اين در بسازند اگر چه حلقهء اين در مى زنم حق تعالى او را هم از اين در روزى رساند فى الجمله اين همه درهاى يك سراى است .
((٤١٧٥)) يا در اين ره مى بيابم كام من يا چو باز آيم روم سوى وطن
((٤١٧٦)) بو كه موقوف است كامم بر سفر چون سفر كردم بيابم در حضر كى به جد مى جستمى چندين ورا چون نبود از من جدا يك اى فتى
((٤١٧٧)) يار را چندان بجويم جد و چُست تا بدانم كه نمى بايست جست
((٤١٧٨)) آن معيت كى رود در گوش من تا نگردم گرد دوران ز من
((٤١٧٩)) كى كنم من از معيت فهم راز جز كه از بعد سفرهاى دراز
((٤١٨٠)) حق معيت گفت و دل را مهر كرد تا كه عكس آن به گوش آيد نه طرد
((٤١٨١)) چون سفرها كرد و داد راه داد بعد از آن مهر از دل او برگشاد
((٤١٨٢)) چون خطائين آن حساب با صفا گرددش روشن ز بعد دو خطا
((٤١٨٣)) بعد از آن گويد اگر دانستمى اين معيت را كى او را جستمى
((٤١٨٤)) دانش آن بود موقوف سفر نايد آن دانش به تيزى فكر
((٤١٨٥)) آن چنانكه وجه وام شيخ بود بسته و موقوف گريهء آن وجود
((٤١٨٦)) كودك حلواييى بگريست زار توخته شد وام آن شيخ كبار
((٤١٨٧)) گفته شد آن داستان معنوى پيش از اين اندر خلال مثنوى
((٤١٨٨)) در دلت خوف افكند از موضعى تا نباشد غير آنت مطمعى