تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣ - تفسير ابيات
محرم مرديت را كو رستمى تا ز صد خرمن يكى جو گفتمى
اگر بخواهم آهى در ابراز اسرارت از درون بر آورم ، چارهاى جز آن ندارم كه مانند علي عليه السلام سر به چاهى فرو برم و آهم را به اعماق چاه روانه كنم . در آن هنگام كه برادران چون تو يوسف صفتى ، كينه توزىها راه بيندازند - براى يوسف منشى چون تو جايگاهى جز ته چاه وجود ندارد . من اكنون -
مست گشتم خويش بر غوغا زنم چَه چه باشد خيمه بر صحرا زنم
تو نخست شراب آتشين بر كفم گذار و آنگاه كر و فر مستانهام را نظاره نما . به آن فقير كه داستانش را مى گفتيم - بگوييد كه بىگنج در همان جاى خود بايستد كه ما اكنون از بادهء طهور غرق حاليم . اى فقير در اين لحظه برو پناه از خدا بخواه كه ما خود غرق درياى پر طوفانيم .
من اكنون كه به خود و ريش يا زخم خويشتن هشيارم ، پرواى اسناد داستان تو را ندارم ، باد سبيل و آبرو گنجايشى براى آن شراب كه تار مويى در آن نمى گنجد ، ندارد . -
در دهاى ساقى يكى رطل گران خواجه را از ريش و سبلت وا رهان
كبر و نخوتش ما را زير ضربه هاى سبيلش گرفته . ولى خود از رشك ما ريش خود را بر مى كند . او در بازى زندگى باخته و مات گشته و ما هم تزويرها و حيله گرىهايش را مى دانيم ، سرنوشتى كه صد سال ديگر سراغ او را خواهد گرفت . مرد الهى از هم اكنون مو به مو از آن سرنوشتش آگاه است . آرى ، آن چه را كه مرد عامى در آينه مى بيند . پير در خشت خام آن را مشاهده كرده است .
چنانكه آدم با ريش انبوه و دراز چيزى را كه در خانهء خود نمى بيند ، كوسه يكايك آن را مى داند . [١]
[١] مضمون فوق از مثلى است كه مى گويند كوسه زيرك و كس كه ريش انبوه و طويل دارد احمق است . .