تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٠٣ - به مجلس كشيدن پادشاهى فقيهى را و به زخم مشت به طبع آوردن
((٣٩٣٦)) آفتاب مشرق و تنوير او چون اسيران بسته در زنجير او
((٣٩٣٧)) چرخ را چرخ اندر آرد در زمن چون بخواند در دماغش نيم فن
((٣٩٣٨)) عقل كاو عقل دگر را سخره كرد مهره زو دارد وى است استاد نرد
((٣٩٣٩)) چند سيلى بر سرش زد گفت گير دركشيد از بيم سيلى آن زحير
((٣٩٤٠)) مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ در نديمى و مضاحك رفت و لاغ
((٣٩٤١)) شير گير و خوش شد انگشتك بزد سوى مبرز رفت تا ميزك كند
((٣٩٤٢)) يك كنيزك ديد در مبرز چو ماه سخت زيبا رخ ز قرناقان شاه
((٣٩٤٣)) چون بديد او را دهانش باز ماند عقل رفت و تن ستم پرداز ماند
((٣٩٤٤)) عمرها بوده عزب مشتاق و مست بر كنيزك در زمان بر زد دو دست
((٣٩٤٥)) پس طپيد آن دختر و نعره فراشت بر نيامد با وى و سودى نداشت
((٣٩٤٦)) زن به دست مرد در وقت لقا چون خمير آمد به دست نانوا
((٣٩٤٨)) گاه پهنش وا كشد بر تخته اى در همش آرد گهى يك لخته اى
((٣٩٤٩)) گاه ريزد در وى آب و گه نمك از تنور و آتشش سازد محك
((٣٩٥٠)) اين چنين پيچند مطلوب و طلوب اندر اين لعبند مغلوب و غلوب
((٣٩٥١)) اين لعب تنها نه شو را با زن است هر عشيق و عاشقى را اين فن است
((٣٩٥٢)) از قديم و حادث و عين و عرض پيچشى چون ويس و رامين مفترض
((٣٩٥٣)) ليك لعب هر يكى رنگى دگر پيچش هر يك ز فرهنگى دگر
((٣٩٥٤)) شوى و زن را گفته شد بهر مثيل كه مكن اى شوى زن را بد گسيل
((٣٩٥٥)) آن شب گردك نه ينگا دست او خوش امانت دادش اندر دست تو ؟
((٣٩٥٦)) كان چه تو با او كنى اى معتمد از بد و نيكى خدا با تو كند اين زن دنيا كه هست او مست تو حق امانت دادش اندر دست تو
((٣٩٥٧)) حاصل آن جا كه فقيه از بىخودى نى عفيفى ماندش و نى زاهدى
((٣٩٥٨)) آن فقيه افتاد بر آن حور زاد آتش او اندر آن پنبه فتاد
((٣٩٥٩)) جان به جان پيوست و قالبها چخيد زن چو مرغ سر بريده مى طپيد