تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٠١ - حكايت امر دو كوسه در خانقاه با لوطى تدبير امرد
به همهء عالم صبر و شكيبايى مى آموختيم و مى گفتيم شكيبا باشيد كه صبر چراغ و نور درون آدمى است .
اكنون كه نوبت ما رسيده و رويدادى خود را بر ما عرضه كرده است ، چرا اين قدر خيره سر و مانند زنان چادر بسر گشتهايم ؟ اى دل آتشين ما ، تو بودى كه حرارت بر همه مى بخشيدى ، چه شده است كه اكنون سرد و افسردهاى ؟ بيا شرمى از خود بدار و خود را هم گرم كن .
اى زبان گوياى ما ، تو بودى كه اندرز گوى همهء مردم بودى ، چه شده است كه حالا كه نوبت تو فرا رسيده است ، مهر خاموشى بر خود زده و سكوت كردهاى ؟ -
((٣٩٠٤)) اى خرد كو پند شكر خاى تو دور توست اين دم چه شد هيهاى تو
((٣٩٠٥)) اى ز دلها برده صد تشويش را نوبت تو شد بجنبان ريش را
اى ناتوانان پر ادعا ، چه شده است كه اكنون از بد دلى ، عظمت و شهامت را از دست دادهايد ، مگر آن تحريكات و حماسه هاى پيشينتان خندهاى به ريش خويشتن بوده است ؟ تو كه زمانى درمان درد ديگران بودى ، چه شده است كه با ورود يك درد به عنوان مهمان خود را گم كردى ؟ شگفتا -
((٣٩٠٧)) وقت پند ديگرانى هاى هاى در غم خود چون زنانى واى واى
پنجاه سال بود كه از روى هوش نمايى به ديگران جامه ها مى بافتى ، امروز يك جامهء زير زره از آن بافته ها به تن خود بپوش .
از نواى تو گوش ياران لذت مى برد و خوشىها داشت ، امروز دستى بر آور و گوش خود را بكش و خود را هم هشيار بساز .
تو كه در گذشته سر بودى ، امروز خود را دم مكن و پا و دست و ريش و سبيل را از دست مگذار .
امروز موقع بازى تو بر بساط حوادث است ، نشاطى بر خود ببخش و حركت كن . اى خردمند نازنين ، داستانى را براى تو مى گويم ، گوش كن تا سند معنايى را كه به تو گفتم دريابى .