تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩١ - حكايت صدر جهان در بخارا و كرم او و آن كه اگر كسى به زبان از او سؤال كردى هيچ ندادى
((٣٨١٧)) غير اين پير ايچ خواهنده ازو نيم حبّه زر نديد و يك تسو
((٣٨١٨)) نوبت روز فقيهان ناگهان يك فقيه از حرص آمد در فغان
((٣٨١٩)) كرد زارىها بسى چاره نبود گفت هر نوعى نبودش هيچ سود
((٣٨٢٠)) روز ديگر بار گو پيچيده پا ناكِس اندر صف قوم مبتلا
((٣٨٢١)) تختها بر ساق بست از چپ و راست تا برد آن شه گمان كاشكسته پاست
((٣٨٢٢)) ديدش و بشناختش چيزى نداد روز ديگر رو بپوشيد از لباد تا گمان آيد كه نابيناست او در ميان اعميان برخاست او
((٣٨٢٣)) پس بدانستش ندادش هيچ چيز از گناه و جرم گفتن آن عزيز
((٣٨٢٤)) چون كه عاجز شد ز صد گونه مكيد چون زنان او چادرى بر سر كشيد
((٣٨٢٥)) در ميان بيوه گان رفت و نشست سر فرو افكند و پنهان كرد دست
((٣٨٢٦)) هم شناسيدش ندادش صدقه اى در دلش آمد ز حرمان حرقه اى
((٣٨٢٧)) رفت پس پيش كفن خواهى پگاه كه بپيچم در نمد نه پيش راه
((٣٨٢٨)) هيچ مگشا لب نشين و مى نگر تا كند صدر جهان اين جا گذر
((٣٨٢٩)) بو كه بيند مرده پندارد به ظن زر در اندازد پى وجه كفن
((٣٨٣٠)) هر چه بدهد نيمهاى بدهم به تو همچنان كرد آن فقير كديه خو
((٣٨٣١)) در نمد پيچيد و بر راهش نهاد معبر صدر جهان آن جا فتاد
((٣٨٣٢)) چند زر انداخت بر روى نمد دست بيرون كرد از تعجيل خود
((٣٨٣٣)) تا نگيرد آن كفن خواه آن صله تا نهان نكند از او آن ده دله
((٣٨٣٤)) مرده از زير كفن بركرد دست سر برون كرد از پى دست او ز پست
((٣٨٣٥)) گفت با صدر جهان چون بستدم ؟
اى ببسته بر من ابواب كرم
((٣٨٣٦)) گفت ليكن تا نمردى اى عنود از جناب ما نبردى هيچ جود
((٣٨٣٧)) سرّ موتوا قبل موت اين بود كز پى مردن غنيمتها رسد
((٣٨٣٨)) غير مردن هيچ فرهنگ دگر در نگيرد با خدا اى حيله گر
((٣٨٣٩)) يك عنايت به ز صد گون اجتهاد جهد را خوف است از صد گون فساد