تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٠ - حكايت صدر جهان در بخارا و كرم او و آن كه اگر كسى به زبان از او سؤال كردى هيچ ندادى
حكايت صدر جهان در بخارا و كرم او و آن كه اگر كسى به زبان از او سؤال كردى هيچ ندادى
((٣٧٩٩)) در بخارا خوى آن صدر اجل بود با خواهندگان حسن عمل
((٣٨٠٠)) داد بسيار او عطاى بىشمار تا به شب بودى ز جودش زر نثار
((٣٨٠١)) زر به كاغذ پاره ها پيچيده بود تا وجودش بود مى افشاند جود
((٣٨٠٢)) همچو خورشيد و چو ماه پاكباز آن چه گيرند از ضيا بدهند باز
((٣٨٠٣)) خاك را زر بخش كه بود آفتاب زر ازو در كان و گنج اندر خراب
((٣٨٠٤)) هر صباحى فرقهاى را راتبه تا نماند امتى زو خائبه
((٣٨٠٥)) مبتلايان را بدى روزى عطا روز ديگر بيوه گان را آن سخا
((٣٨٠٦)) روز ديگر بر علويان مقل با فقيهان روز ديگر مشتغل
((٣٨٠٧)) روز ديگر بر تهى دستان عام روز ديگر بر گرفتاران وام روز ديگر بر يتيمان صغير روز ديگر بر ضعيفان اسير روز ديگر بهر ابناء السبيل روز ديگر مر مكاتب را كفيل
((٣٨٠٨)) شرط آن بُد كه كسى زو با زبان زر نخواهد هيچ و نگشايد دهان
((٣٨٠٩)) ليك خامش بر حوالى رهش ايستاده مفلسان ديواروش
((٣٨١٠)) هر كه كردى ناگهان سهواً سؤال زو نبردى زاين گنه يك حبه مال
((٣٨١١)) من صمت منكم نجا بد ياسه اش بر همه اهل بخارا سايه اش بر خموشى داشت عشق و تاسه اش خامشان را بود كيسه و كاسه اش
((٣٨١٢)) نادرا روزى يكى پيرى بگفت دِه زكاتم كه منم با جوع جفت
((٣٨١٣)) منع كرد از بير و پيرش جد گرفت مانده خلق از جد او اندر شگفت
((٣٨١٤)) گفت بس بىشرم پيرى اى پدر پير گفت از من تويى بىشرمتر
((٣٨١٥)) كاين جهان خوردى و مى خواهى به طمع كان جهان يا اين جهانگيرى به جمع
((٣٨١٦)) خنده اش آمد مال داد آن پير را پير تنها برد آن توفير را