تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٩ - رفتن شه زادگان به جانب قلعهء ممنوعة عنها به حكم ١٧١ الانسان حريص على ما منع ١٨٧ و وصيتهاى پدر را فراموش كردن و در بلا افتادن و نفس لوامه با ايشان به زبان حال گفت أ لم يأتكم نذير ؟ و گفتن ايشان در جواب لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير
كسى كه دست قضا چشمانش را بسته است ، اگر چه كاملًا زيرك و خردمند باشد ، خر را بز خواهد ديد . آن خداى پيروز مطلق است كه دل و انديشه هاى آدمى را دگرگون مى كند ، زيرا تنها او است كه ديده و بينايى تو را بر مى گرداند ، به طورى كه چاه را خانهء زيبا و لطيف ببينى ، و دام را دانهء ظريف . اين دگرگونىهاى غير قابل محاسبه از سفسطه نيست ، بلكه پيروزى خداوند در همهء تحولات است كه جايگاه حقيقت اصلى را نشان مى دهد . كسى كه حقايق را انكار مى كند ، از ديدن اين تحولات شگفت انگيز در خيالات بىسر و ته و توجهات نابجا غوطه ور مى گردد . و آن حقايق به او مى گويد : كه گمان بىاساس تو كه اين تحولات را خيالات مى بينى ، خود نوعى از خيالات است ، دستى به ديدگانت بكش و درست بنگر .
رفتن شه زادگان به جانب قلعهء ممنوعة عنها به حكم « الانسان حريص على ما منع » و وصيتهاى پدر را فراموش كردن و در بلا افتادن و نفس لوامه با ايشان به زبان حال گفت : أ لم يأتكم نذير ؟ و گفتن ايشان در جواب لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير
ما بندگى خويش نموديم و ليكن خوى بد تو بنده ندانست خريدن
((٣٦٩٩)) اين سخن پايان ندارد آن فريق برگرفتند از پى آن دز طريق
((٣٧٠٠)) بر درخت گندم منهى زدند از طويلهء مخلصان بيرون شدند
((٣٧٠١)) چون شدند از منع و نهيش گرمتر سوى آن قلعه برآوردند سر
((٣٧٠٢)) بر ستيز قول شاه مجتبى تا به قلعهء صبر سوز و هش ربا
((٣٧٠٣)) آمدند از رغم عقل پندتوز در شب تاريك برگشته ز روز
((٣٧٠٤)) اندر آن قلعهء خوش ذات الصور پنج دُر در بحر و پنج از سوى بر
((٣٧٠٥)) پنج از آن چون حس ظاهر رنگ و بوى پنج از آن چون حس باطن راز جوى
((٣٧٠٦)) زان هزاران صورت و نقش و نگار مى شدند از سو به سو بس بىقرار
((٣٧٠٧)) زين قدحهاى صور كم باش مست تا نگردى بت تراش و بت پرست