تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٢ - تفسير ابيات
آسمانها بسوى خود مى كشى . اين بدن آدمى از اجزاى جهان مى دزدد و براى چسبانيدن به خود ، از اين اجزاء و از آن اجزاء مى برد و اين پاره ها را به خود مى دوزد . آيا گمان مى برى كه اين دستبردهاى تو رايگانى بوده و محاسبهاى در آنها صورت نخواهد گرفت ؟ بدان كه روزى فرا مى رسد و آن چه را كه به خود بستهاى ، از تو خواهند گرفت . تو خود مى دانى كه -
كالهء دزديده نبود پايدار ليك آرد دزد را تا پاى دار
((٣٥٩٣)) عاريه است اين كم همى بايد فشارد كان چه بگرفتى همه بايد گزارد
مگر روحى را كه از خداوند بخشايشگر گرفتهاى ، اين روح با تو بوده و با تو خواهد بود ، لذا - « روح را باش آن دگرها بىهده است » من كه گفتم : جز روح هر چه به دست آوردهاى بىهوده است ، مقصودم اين است كه در مقابل عظمت روح ناچيز است ، و گر نه از نظر انتساب به صنع محكم الهى ، همهء اشياء شايستهء هستى است .