تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١٥ - تفسير ابيات
((٣٣٧٧)) كه حرم با هر چه دارم گو بگير تا نگيرد حاصل من هر مغير (١)
اما اين اسب را كه جانم در گرو او است ، اگر سلطان از من بگيرد ، زندگى را از دست خواهم داد . من مى توانم به از دست رفتن طلا و زن و املاك صبر كنم و در اين تحمل تكلف و تزوير هم نداشته باشم . اگر در اين ادعاى شگفت انگيز باورم نمى كنى ، آزمايشم كن . عماد الملك پس از شنيدن اين سخنان ، آشفته حال به سوى خوارزمشاه دويد و با لبان خاموش در مقابل او ايستاد و در همان حال با خداوند پرونده بندگان مشغول راز و نياز بود و آن چه را كه در درون سلطان مى گذشت در مى يافت . در همان موقع در انديشهء عماد الملك اين حقيقت به جريان افتاده بود -
((٣٣٨٦)) كاى خدا گر اين جوان كژ رفت راه كس نشايد ساختن جز تو پناه
((٣٣٨٧)) تو از آنِ خود كن و بر وى مگير گر چه او خواهد خلاص هر اسير
زيرا همهء مخلوقات از گدا گرفته تا سلطان نيازمند تو هستند . اين بىنوايان نمى دانند كه -
((٣٣٨٩)) با حضور آفتاب با كمال رهنمايى جستن از شمع و ذبال
((٣٣٩٠)) در حضور آفتاب خوش مساغ رهنمايى جستن از نور چراغ
اما چه بايد كرد ؟ كه اغلب مردم در موقع انديشه مانند خفاش هستند كه عشق به ظلمتها مى ورزند .
اين خفاش شب پرست و نگون بخت نمى داند كه كرمى را كه شب مى خورد همان جانور است كه خورشيد آن را پرورده است .
و نمى داند كه مستى شبانگاهى او از خوردن كرم ، نتيجهء تابش انوار خورشيد است كه وجودش را منكر است .
چه اهميتى دارد كه خفاش بفهمد يا نفهمد كه آفتابى كه روشنايى را به جريان مى اندازد ، به دشمن خود نيز نعمتها مى بخشد . اما ناموس جهان هستى خفاش را هم به حال خود نخواهد گذاشت كه با نابينائىهايش ، هستى را بىخورشيد تفسير كند ،
(١) مغير غارت كننده .