تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٩ - تفسير ابيات
((٣٣٦٢)) چون كه شاهنشه ز سيران باز گشت با خواص مملكت همراز گشت
((٣٣٦٣)) پس به سرهنگان بفرمود آن زمان تا بيارند اسب را زان خاندان
((٣٣٦٤)) همچو آتش در رسيدند آن گروه همچو پشمى گشت اميرِ همچو كوه
((٣٣٦٥)) جانش از درد و حزن بر لب رسيد جز عماد الملك زنهارى نديد
((٣٣٦٦)) كه عماد الملك بد پاى علم بهر هر مظلوم و هر مقتول هم
((٣٣٦٧)) محترمتر زو نبُد خود سرورى پيش سلطان بود چون پيغمبرى
((٣٣٦٨)) بىطمع بود و اصيل و پارسا رايض و شب خيز و حاتم در سخا
((٣٣٦٩)) بس همايون راى و با تدبير و راد آزموده راى او در هر مراد
((٣٣٧٠)) هم به بذل جان سخىّ و هم به مال طالب خورشيد غيب او چون هلال
((٣٣٧١)) در اميرى او غريب و محتبس در لباس فقر و خلَّت ملتبس
((٣٣٧٢)) بود هر محتاج را همچون پدر پيش سلطان شافع و دفع ضرر
((٣٣٧٣)) مر بدان را ستر چون حلم خدا خلق او بر عكس خلقان و جدا
((٣٣٧٤)) بارها مى شد به سوى كوه فرد شاه با صد لابه او را منع كرد
((٣٣٧٧)) كه حرم با هر چه دارم گو بگير تا نگيرد حاصل من هر مغير
((٣٣٧٨)) اين يكى اسب است جانم رهن اوست گر برد مردم يقين اى خير دوست
((٣٣٧٩)) گر برد اين اسب را از دست من من يقين دانم نخواهم زيستن
((٣٣٨٠)) چون خدا پيوستگىام داده است بر سرم مال اى مسيحا زود دست
((٣٣٨١)) از زر و زن وز عقارم صبر هست اين تكلف نيست بىتزويرى است
((٣٣٨٢)) اندر اين گرمى ندارى باورم امتحان كن امتحان گفت و قدم
((٣٣٨٥)) آن ببست و پيش سلطان مى شنيد و اندر آن انديشه اش اين مى تنيد
((٣٣٨٦)) كاى خدا گر آن جوان كژ رفت راه كش نشايد ساختن جز تو پناه
((٣٣٨٧)) تو از آنِ خود كن و بر وى مگير گر چه او خواهد خلاص از هر اسير