تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٤ - گريختن گوسفند از كليم الله و شفقت و مهربانى او
((٣٣٠٢)) تو كجايى تا به صد چندان كرم با منِ خسته بجا آرى نعم
((٣٣٠٥)) حاش للَّه تو برونى زين جهان هم به وقت زندگى هم اين زمان
((٣٣٠٦)) در هواى غيب مرغى مى پرد سايهء او بر زمين مى گسترد
((٣٣٠٧)) جسم سايه سايهء سايهء دل است جسم كى اندر خور پايهء دل است
((٣٣٠٨)) مرد خفته روح او چون آفتاب در فلك تابان و تن در جامه خواب
((٣٣٠٩)) جان نهان اندر خلا همچون سجاف تن تقلب مى كند زير لحاف
((٣٣١٠)) روح چون من امر ربى مختفيست هر مثالى كه بگويم منتفيست
((٣٣١١)) اى عجب كو آن لعل شكر بار تو وان جوابات خوش و اسرار تو
((٣٣١٢)) اى عجب كو آن عقيق قند خا آن كليد قفل مشكلهاى ما
((٣٣١٣)) اى عجب كو آن دم چون ذو الفقار آنكه كردى عقلها را بىقرار
((٣٣١٤)) چند گويى فاخته سان اى عمو كوو كوو كوو كوو كوو كو
((٣٣١٦)) كو همان جا كه دل و انديشه اش دايم آنجا بد چو شير و بيشه اش
((٣٣١٥)) كو همان جا كه صفات رحمت است قدرت است و نزهت است و فطنت است
((٣٣١٧)) كو همان جا كه اميد مرد و زن مى رود در وقت اندوه و حزن
((٣٣١٨)) كو همان جا كه به وقت علتى چشم دارد بر اميد صحتى
((٣٣١٩)) آن طرف كه بهر دفع زشتيى باد جويى بهر كشت و كشتيى
((٣٣٢٠)) آن طرف كه دل اشارت مى كند چون زبان ياهو عبادت مى كند
((٣٣٢١)) او مع الله است نى كوكو همى كاش جولاهانه ما كو گفتمى
((٣٣٢٢)) عقل ما كو تا ببيند غرب و شرق ؟
روحها را مى زند صد گونه برق
((٣٣٢٣)) جزر و مدّش بد به بحرى در زبد منتقى شد جزر و باقى ماند مد
((٣٣٢٤)) نُه هزارم وام و من بىدست رس هست صد دينار از اين توزيع و بس
((٣٣٢٥)) حق كشيدت ماندهام در كش مكش مى روم نوميد اى خاك تو خوش
((٣٣٢٦)) همتى مى دار در پر حسرتت اى همايون دست و روى و همتت
((٣٣٢٧)) آمدم بر چشمهء اصل عيون يافتم در وى به جاى آب خون