تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٣ - گريختن گوسفند از كليم الله و شفقت و مهربانى او
گريختن گوسفند از كليم الله و شفقت و مهربانى او
((٣٢٨١)) گوسفندى از كليم الله گريخت پاى موسى آبله شد نعل ريخت
((٣٢٨٢)) در پى او تا به شب در جست و جو و آن رمه غايب شده از چشم او
((٣٢٨٣)) گوسفند از ماندگى شد سست و ماند پس كليم الله گرد از وى فشاند
((٣٢٨٤)) كف همى ماليد بر پشت و سرش مى نوازش كرد همچون مادرش
((٣٢٨٥)) نيم ذره تيرگى و خشم نى غير مهر و رحم و آب چشم نى
((٣٢٨٦)) گفت گيرم بر منت رحمى نبود طبع تو بر خود چرا استم نمود
((٣٢٨٧)) با ملايك گفت يزدان آن زمان كه نبوّت را همى زيبد فلان
((٣٢٨٨)) مصطفى فرمود كه خود هر نبى كرد چوپانى چه برنا چه صبى
((٣٢٨٩)) بىشبانى كردن و آن امتحان حق ندادش پيشوايى جهان تا شود پيدا وقار و صبرشان كردشان پيش از نبوت حق شبان
((٣٢٩٠)) گفت سايل كه تو هم اى پهلوان ؟
گفت من هم بودهام ديرى شبان
((٣٢٩٢)) هر اميرى كاو شبانى بشر آنچنان آرد كه باشد مؤتمر
((٣٢٩٣)) حلم موسىوار اندر رعى خود او بجا آرد به تدبير و خرد
((٣٢٩٤)) لاجرم حقش دهد چوپانيى بر فراز چرخ مه روحانيى
((٣٢٩٥)) آنچنان كه انبيا را زين رعا بركشيد و داد رعى اصفيا
((٣٢٩٦)) خواجه ، تو بارى درين چوپانيت كردى آنچه كور گردد شانيت
((٣٢٩٧)) دانم آنجا در مكافات ايزدت سرورىّ جاودانه بخشدت
((٣٢٩٨)) بر اميد كفّ چون درياى تو در وظيفه دادن و ايفاى تو
((٣٢٩٩)) وام كردم نه هزار از زر گزاف تو كجايى تا شود اين درد صاف ؟
((٣٣٠٠)) تو كجايى تا كه خندان چون چمن گوييم بستان دو صد چندان ز من
((٣٣٠١)) تو كجايى تا دو صد لطف و عطا با غريب خسته دل آرى بجا