تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٤ - تفسير ابيات
اگر چه محتسب سخاوت وجود فراوانى داشت ، با اين حال در برابر عطاى تو بس ناچيز بود . اگر او كلاه مى بخشيد ، تو خود سر را بما عنايت فرمودهاى . اگر او بر اندام ما قبا مى بخشيد ، تو آفرينندهء قد و اندام مايى ، اى خداى من ، او طلا مى داد ، تو آفرينندهء دست زر شمارى ، او مركب مى داد ، تو خرد را بر ما احسان فرمودى كه سوار جهان هستى است . او شمعى مى افروخت ، چشمان بينندهء نور آن شمع از الطاف تست .
او نقلى در خوانش مى نهاد ، تو ذائقه و معدهء پذيرندهء آن نقل را . اگر او بما مقررى مى داد . تو زندگانى را بر ما عنايت فرمودى . وعدهء محتسب طلا بود و وعدهء تو پاك و پاكيزگىهاى حيات . او خانهاى مى بخشيد ، تو سپهر لاجوردين و زمين پهناور را .
آن چه را كه او بما مى داد ، اى مالك الملك هستى ، پشيزى از خزائن بىكران تو بود كه دل و دست او را باز و نيكو ساخته بودى . طلا و هر موجود با ارزش آفريده تست ، مگر كسى جز تو مى تواند چيزى بيافريند ، نان خود او از تو مى رسيد . همان صفات سخا و رحم و راد مردى را نيز در واقع تو به او داده بودى ، زيرا او را چنين ساخته بودى كه با كرم و بخشش شاد مى شد . خلاصه -
من چه مى گويم ؟ همه تو مى دهى بار منت بر كسى كى مى نهى
اين من نادان بودم كه او را قبلهء خود ساختم و قبله ساز اصلى را نشناختم . پيش از آن كه از وجود ما اثرى در عالم هستى بوده باشد ، آن خلاق بىچون عقل و فهم و هوش در آب و گل تعبيه مى كرد و گردون بلند و با عظمت را نمودار مى ساخت و بساط خاك را مى گستراند . از اختران آسمانى چراغها مى آفريد و از طبايع انسان و جهان قفل مى ساخت با كليدهايش . بسا بنياد آشكار و پنهانى در درون اين سقف لاجوردين و فرش خاكى بر مى نهاد . آدم را آفريد كه اصطرلاب عالم بالا و اوصافش مظهر آيات الهى است . هر چه در اين انسان مى نمايد ، عكسى از اوصاف فعلى او است ، چونان عكس ماه كه در آب جويبار زلال منعكس مى گردد . نفوس عنكبوتى كه در اصطرلاب نمودار ستارگان ثابت است ، نمايش دهندهء اوصاف ثابت خداوندى در اصطرلاب وجود آدمى است . درسهاى آموزندهء فلك غيب و خورشيد فروزان روح در همين نقوش