تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٢ - تفسير ابيات
تبريز بلند مرتبه انتظار داشت ، اميدش را روشنايىها مى بخشيد . جانش از آن باغ مردان خندان و از نسيم يوسف مصر رؤياهايش شكوفان گشته بود . همين كه به تبريز رسيد ، گفت : اى ساربان ، شتر مرا در همين جا بخوابان ، سعادتم روى آورد و روزگار فقر و فلاكتم سپرى شد . بنشين اى شتر عزيزم كه كارها رو براه و پاكيزه گشت . اين جا تبريز است . بيارام و در پيرامون باغهايش بگرد و برخوردار باش ، شهر تبريز و بهترين منبع فيض - ساربانا ، بار بگشا كه به تبريز و گلستانش رسيديم . اين باغهاى خرم ، شكوه بهشتى دارد و اشعهء عرش ربانى بر سر مردمش فروزان و تابان . امواج روح انگيز جان هر لحظه از فراز عرش برين به جان تبريزيان خروشان روى مى آورد و ارواحشان را مى شوراند . فقير در صدد جستجوى خانهء محتسب بر آمد . مردم به او گفتند : آن محبوب مردم در گذشته و همه را در مرگش غمگين و زرد روى نموده است . آن طاوس عرش نشان با استشمام بوى عرش از هاتفان غيبى پر گشود و راه ابديت را پيش گرفت . سايهء او كه پناهگاه مردم بود ، آفتاب جانش در هم پيچيد و از اين خاكدان در ربود . آن خواجهء بزرگوار كه از اين غمخانه سير گشته بود ، كشتى حياتش را از اين ساحل براند و رهسپار اقيانوس ابديت گشت . فقير وقتى كه خبر مرگ محتسب را شنيد ، -
((٣١٢١)) نعرهاى زد مرد و بىهوش اوفتاد گوييا او نيز در پى جان بداد
گلاب آوردند و بر رويش مى زدند ، همهء همراهان به حالش مى گريستند -
((٣١٢٣)) تا به شب بىهوش بود و بعد از آن نيم مرده باز گشت از غيب جان