تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦١ - تفسير ابيات
رجوع به حكايت مرد وامدار و آمدن به تبريز و آگاهى از فوت محتسب
تفسير ابيات
رجوع به حكايت مرد وامدار و آمدن به تبريز و آگاهى از فوت محتسب
((٣١٠٦)) آن غريب ممتحن از بيم وام از ره آمد سوى آن دار السلام
((٣١٠٧)) شد سوى تبريز و كوى گلستان خفته اميدش فراز گل ستان
((٣١٠٨)) روز دار الملك تبريز سنى بر اميدش روشنى بر روشنى
((٣١٠٩)) جانش خندان شد از آن روضهء رجال از نسيم يوسف مصر خيال
((٣١١٠)) گفت يا حادى انخ لى ناقتى جاء اسعادى و طارت فاقتى
((٣١١١)) ابركى يا ناقتى طاب الامور ان تبريزاً لنا مناخات الصدور
((٣١١٢)) اسرحى يا ناقتى حول الرياض ان تبريزا لنا نعم المفاض
((٣١١٣)) ساربانا ، بار بگشا ز اشتران شهر تبريز است و كوى گلستان
((٣١١٤)) فرّ فردوسيست اين پاليز را شعشعهء عرشيست اين تبريز را
((٣١١٥)) هر زمانى موج روح انگيز جان از فراز عرش بر تبريزيان
((٣١١٦)) چون وثاق محتسب جست آن غريب خلق گفتندش كه بگذشت آن حبيب
((٣١١٧)) او پرير از دار دنيا نقل كرد مرد و زن از واقعهء او روى زرد
((٣١١٨)) رفت آن طاوس عرشى سوى عرش چون رسيد از هاتفانش بوى عرش
((٣١١٩)) سايه اش گر چه پناه خلق بود در نورديد آفتابش زود زود
((٣١٢٠)) راند او كشتى از اين ساحل پرير گشته بود آن خواجه زين غمخانه سير
((٣١٢١)) نعرهاى زد مرد و بىهوش اوفتاد گوييا او نيز در پى جان بداد
((٣١٢٢)) پس گلاب و آب بر رويش زدند همرهان بر حالتش گريان شدند
((٣١٢٣)) تا به شب بىهوش بود و بعد آن نيم مرده باز گشت از غيب جان
تفسير ابيات آن غريب غوطه ور در رنج و محنت ، رهسپار تبريز آن كوى گلستان و دار السلام گشت كه اميدش بر فراز آن گلستان آرميده بود . روز روشنى را كه در