تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٨ - آمدن جعفر رضى الله عنه به تنهايى به گرفتن قلعه و مشورت كردن ملك آن قلعه با وزير او و گفتن وزير كه زنهار ملك را به وى تسليم كن كه او مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خويش
((٣٠٩٠)) كى گذارد گنج كاين ويرانه ام ياد آرد از وثاق و خانه ام حق شنيد اين و دو چشمش باز داد ديد موسى را ز نورش ساز داد از نظر اين نور زو پنهان نشد از خزينهء خاص بد ويران نشد
((٣٠٩١)) نور روى يوسفى وقت عبور درفتادى در شباك هر قصور
((٣٠٩٢)) پس بگفتندى درون خانه در يوسف است اين سو به سيران درگذر
((٣٠٩٣)) زان كه بر ديوار ديدندى شعاع فهم كردنديش اصحاب بقاع
((٣٠٩٤)) خانهاى را كش دريچه است آن طرف دارد از سيران يوسف اين شرف
((٣٠٩٥)) هين دريچه سوى يوسف باز كن وز شكافش فرجهاى آغاز كن
((٣٠٩٦)) عشق ورزى آن دريچه كردن است كز جمال دوست ديده روشن است
((٣٠٩٧)) پس هماره روى معشوقه نگر اين به دست توست بشنو اى پسر
((٣٠٩٨)) راه كن در اندرونها خويش را دور كن ادراك دور انديش را
((٣٠٩٩)) كيميا دارى دواى پوست كن دشمنان را زان صناعت دوست كن
((٣١٠٠)) چون شدى زيبا بدان زيبا رسى كاو رهاند روح را از بىكسى
((٣١٠١)) پرورد مر باغ جانها را نمش زنده كرده مردهء غم را دمش
((٣١٠٢)) نى همه ملك جهان دون دهد صد هزاران ملك گوناگون دهد
((٣١٠٣)) بر سر ملك جمالش داد حق ملكت تعبير بىدرس و سبق
((٣١٠٤)) ملكت حسنش سوى زندان كشيد ملكت علمش سوى كيوان كشيد
((٣١٠٥)) شه غلام او شد از علم و هنر ملك علم از ملك حسن آسوده تر
« مكث موسى بعد ما تغشاه نور رب العالمين و انصرف الى قومه اربعين ليله لا يراه احد الا مات ، حتى انه اتخذ لنفسه برنسا و عليه برقع لا يبدى وجهه لاحد مخافه ان يموت . » (١)
(١) تفسير ابو الفتوح رازى ، ج ١ ص ١٢٤ . .