تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٧ - آمدن جعفر رضى الله عنه به تنهايى به گرفتن قلعه و مشورت كردن ملك آن قلعه با وزير او و گفتن وزير كه زنهار ملك را به وى تسليم كن كه او مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خويش
((٣٠٦٨)) گشت مشكات زجاجى جاى نور كاو همى درّد ز نورش قاف و طور
((٣٠٦٩)) چشمشان مشكات دان دلشان زجاج تافته بر عرش و افلاك اين سراج
((٣٠٧٠)) نورشان حيران اين نور آمده چون ستاره زين ضجى فانى شده
((٣٠٧١)) زين حكايت كرد آن ختم رسل از مليك لا يزال و لم يزل
((٣٠٧٢)) كه نگنجيدم در افلاك و خلا در عقول و در نفوس با علا
((٣٠٧٣)) در دل مؤمن بگنجيدم چو ضيف بى بىز چون و بىچگونه بىز كيف
((٣٠٧٤)) تا به دلالى آن دل فوق و تحت يابد از من پادشاهىها و تخت
((٣٠٧٥)) بىچنين آيينه اين خوبى من بر نتابد هم زمين و هم زمن
((٣٠٧٦)) بر دو كون اسب ترحّم تاختيم بس عريض آيينهاى بر ساختيم
((٣٠٧٧)) هر دمى زاين آينه پنجاه عرس بشنو آيينه ولى شرحش مپرس
((٣٠٧٨)) حاصل آن كز لبس خويشش پرده يافت كه نفوذ او قمر را مى شكافت
((٣٠٧٩)) گر بدى پرده ز غير لبس او پاره گشتى ور بدى كوه دو تو
((٣٠٨٠)) زاهنين ديوارها نافذ شدى توبره با نور حق چه فن زدى ؟
((٣٠٨١)) گشته بود آن توبره صاحب تفى بود وقت شورش خرقه عارفى گشته بود آن توبره ستار نور زان كه بود از خرقهء يك با حضور
((٣٠٨٢)) زان شود آتش رهين سوخته كاوست با آتش ز پيش آموخته
((٣٠٨٣)) در هواى عشق آن نور رشاد خود صفورا هر دو ديده باد داد
((٣٠٨٤)) اولًا بر بست يك چشم و بديد نور روى او و آن چشمش پريد
((٣٠٨٥)) بعد از آن صبرش نماند و آن دگر برگشاد و كرد خرج آن قمر
((٣٠٨٦)) همچنان مرد مجاهد نان دهد چون بر او زد نور طاعت جان دهد
((٣٠٨٧)) پس زنى گفتش كه چشم عبهرى چو ز دستت رفت حسرت مى خورى ؟
((٣٠٨٨)) گفت حسرت مى خورى كه صد هزار ديده بودى كه همى كردم نثار
((٣٠٨٩)) روزن چشمم ز مه ويران شده ست ليك مه چون گنج در ويران نشست