تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٦ - آمدن جعفر رضى الله عنه به تنهايى به گرفتن قلعه و مشورت كردن ملك آن قلعه با وزير او و گفتن وزير كه زنهار ملك را به وى تسليم كن كه او مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خويش
((٣٠٤٧)) برزدندى چون فدايى حمله اى خويش را بر گربهء بىمهله اى
((٣٠٤٨)) آن يكى چشمش بكندى از ضراب وان دگر گوشش دريدى هم به تاب
((٣٠٤٩)) واندگر سوراخ كردى پهلوش از جماعت گم شدى بيرون شوش
((٣٠٥٠)) ليك جمعيت ندارد جان موش بجهد از جانش به بانگ گربه موش
((٣٠٥١)) گر بود اعداد موشان صد هزار خشك گردد از يكى گربه نزار
((٣٠٥٢)) از گلهء انبه چه غم قصاب را انبهى هُش چَه بندد خواب را
((٣٠٥٣)) مالك الملك است جمعيت دهد شير را تا بر گلهء گوران جهد در زمانيشان بسازد ترت و مرت كس نيارد گفتنش از راه پرت
((٣٠٥٤)) صد هزاران گور ده شاخ و دلير چو عدم باشد به پيش صول شير
((٣٠٥٥)) مالك الملك است بدهد ملك حسن يوسفى را تا بود چون ماء مزن
((٣٠٥٦)) در رخى بنهد شعاع اخترى كه شود شاهى غلام دخترى
((٣٠٥٧)) بنهد اندر روى ديگر نور خود كه ببيند نيم شب هر نيك و بد
((٣٠٥٨)) يوسف و موسى ز حق بردند نور در يد و رخسار و در ذات الصدور
((٣٠٥٩)) روى موسى بارقى انگيخته پيش رو او توبره آويخته
((٣٠٦٠)) نور رويش آنچنان بردى بصر كه زمرّد از دو چشم مارگر
((٣٠٦١)) او ز حق درخواسته تا تو بره گردد آن نور قوى را ساتره
((٣٠٦٢)) توبره گفت از گليمت ساز هين كان لباس عارفى آمد امين
((٣٠٦٣)) كان كساء بر نور صبرى يافته است نور جان بر پود و تارش تافته است
((٣٠٦٤)) جز چنين خرقه نخواهد شد صوان نور ما را بر نتابد غير آن
((٣٠٦٥)) كوه قاف ار پيش آيد بهرسد همچو كوه طور نورش بردرد
((٣٠٦٦)) از كمال قدرت ابدان رجال يافت اندر نور بىچون احتمال
((٣٠٦٧)) آن چه طورش بر نتابد ذره اى قدرتش جا سازد از قاروره اى آن چه طورش برنتابد اى كيا ذرهاى اندر زجاجى ساخت جا