تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٧ - حكايت سلطان محمود غزنوى و رفاقت او شب با دزدان و بر احوال ايشان مطلع شدن
((٢٨٨٤)) پس از آن لولاك گفت اندر لقا در شب معراج شاهد باز ما
((٢٨٨٥)) اين قضا بر نيك و بد حاكم بود بر قضا شاهد نه حاكم مى شود
((٢٨٨٦)) شد اسير آن قضا مير قضا شاد باش اى چشم تيز مرتضى
((٢٨٨٧)) عارف از معروف پس درخواست كرد كاى رقيب ما تو اندر گرم و سرد
((٢٨٨٨)) اى مشير ما تو اندر خير و شر از اشارتهات دلمان بىخبر
((٢٨٨٩)) اى يرانا لا نراه روز و شب چشم بند ما شده ديد سبب
((٢٨٩٠)) چشم من از چشم تو بگزيده شد تا كه در شب آفتابم ديده شد
((٢٨٩١)) لطف معروف تو بود آن اى بهى پس كمال البر فى اتمامه
((٢٨٩٢)) رب اتمم نورنا بالساهره و انجنا من مفضحات القاهره
((٢٨٩٣)) يار شب را روز محجورى مده جان قربت ديده را دورى مده
((٢٨٩٤)) بعد تو مرگى است با درد و نكال خاصه بعدى كان بود بعد الوصال
((٢٨٩٥)) آنكه ديدستت مكن ناديده اش آب زن بر سبزهء باليده اش
((٢٨٩٦)) من نكردم لا ابالى در طريق تو مكن هم لاابالى اى شفيق
((٢٨٩٧)) هين مران از روى خود او را بعيد آنكه او يك بار روى تو بديد
((٢٨٩٨)) ديد روى جز تو شد غل گلو كل شىء ما خلا الله باطل
((٢٨٩٩)) باطلند و مى نمايندم رشد زان كه باطل باطلان را مى كشد
((٢٩٠٠)) ذره ذره كاندر اين ارض و سماست جنس خود را همچو كاه و كهرباست
((٢٩٠١)) معده نان را مى كند تا مستقر مى كشد مر آب را تف جگر
((٢٩٠٢)) چشم جذاب بتان زين كوىهاست مغز جويان از گلستان بوىهاست
((٢٩٠٣)) زان كه حس چشم آمد رنگ كش مغز و بينى مى كشد بوهاى خوش
((٢٩٠٤)) زين كششها اى خداى راز دان تو به جذب لطف خودمان ده امان
((٢٩٠٥)) غالبى بر جاذبان اى مشترى شايد ار درماندگان را وا خرى
((٢٩٠٦)) رو به شاه آورد چون تشنه به ابر آنكه بود اندر شب قدر او چو بدر
((٢٩٠٧)) چون لسان و جان او بود آنِ او آنِ او با او بود گستاخ گو
((٢٩٠٨)) گفت ما گشتيم چون جان بند طين آفتاب جان تويى در روز دين