تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٥ - حكايت سلطان محمود غزنوى و رفاقت او شب با دزدان و بر احوال ايشان مطلع شدن
((٢٨٣٥)) گفت حقش كاى كمند انداز بيت آن ز من دان ما رميت اذ رميت
((٢٨٣٦)) پس بپرسيدند از شه كاى سند مر تو را خاصيت اندر چه بود ؟
((٢٨٣٧)) گفت در ريشم بود خاصيتم كه رهانم مجرمان را از نقم
((٢٨٣٨)) مجرمان را چون به جلادان دهند چون بجنبد ريش من ايشان رهند
((٢٨٣٩)) چون بجنبانم به رحمت ريش را طى كنند آن قتل و آن تشويش را
((٢٨٤٠)) قوم گفتندش كه قطب ما تويى چون خلاص روز محنتها تويى
((٢٨٤١)) بعد از آن جمله به هم بيرون شدند سوى قصر آن شه ميمون شدند
((٢٨٤٢)) چون سگى بانگى بزد از دست راست گفت مى گويد كه سلطان با شماست
((٢٨٤٣)) خاك بو كرد آن دگر از ربوه اى گفت كاين هست از وثاق بيوه اى
((٢٨٤٤)) پس كمند انداخت استاد كمند تا شدند آن سوى ديوار بلند
((٢٨٤٥)) جاى ديگر خاك را چون بوى كرد گفت خاك مخزن شاهيست فرد
((٢٨٤٦)) نقب زن زد نقب و در مخزن رسيد از مخزن هر يكى اسبابى كشيد
((٢٨٤٧)) بس زر و زربفت و گوهرهاى زفت قوم بردند و نهان كردند تفت
((٢٨٤٨)) شه معين و ديد منزلگاهشان حيله و نام و پناه و راهشان
((٢٨٤٩)) خويش را دزديد از ايشان باز گشت روز در ديوان بگفت آن سرگذشت
((٢٨٥٠)) پس روان گشتند سرهنگان مست تا كه هر سرهنگ دزدى را ببست
((٢٨٥١)) دست بسته سوى ديوان آمدند وز نهيب جان خود لرزان شدند
((٢٨٥٢)) چون كه استادند پيش تخت شاه يار شبشان بود آن شاه چو ماه
((٢٨٥٣)) آنكه شب بر هر كه چشم انداختى روز ديدى بىشكش بشناختى
((٢٨٥٤)) شاه را بر تخت ديد و گفت اين بود با ما دوش شب گرد قرين
((٢٨٥٥)) آنكه چندين خاصيت در ريش اوست اين گرفت ما هم از تفتيش اوست
((٢٨٥٧)) گفت هو معكم اين شاه بود فعل ما مى ديد و سِرمان مى شنود
((٢٨٥٨)) چشم من ره برد شب شه را شناخت جمله شب با روى ماهش عشق باخت
((٢٨٥٩)) امت خود را بخواهم من از او كاو نگرداند ز عارف هيچ رو
((٢٨٦٠)) چشم عارف دان امان هر دو كون كه بدو يابيد هر بهرام عون