تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٣ - تفسير ابيات
نما . نمى دانم از برادران حسودم بنالم يا از مكر پردازى زنان : كه دست بهم دادند و مانند آدم از بهشتم بيرون كردند . من بدان جهت مانند برگ خزان ديده پژمردهام كه در بهشت وصال گندم خوردهام . هنگامى كه لطف و اكرام و سلام و پيغام تو را ديدم ، اسپند به كورى بد چشمان در آتش انداختم ، ولى چشم بد به دنبالم بود ، حتى در همان اسپند هم به سراغم آمد . چيزى نمى تواند چشم بد را از پيش و پس ببندد مگر چشمان تو برسد و چشمان بد و منحوس را به ديده گان خوب و مبارك مبدل نمايد . آرى ديدگان محبوبم به چشمان باز دلم زده و سخت با همتش نموده است . آن قدر همت بزرگ از آن نظر والا يافته است كه اين باز شاهى جز شير نر نمى گيرد . شير نر چيست ؟ آن شاهباز معنوى هم شكار تست و هم صيدش تويى ، صفير باز جان در چراگاه دين نعرهء لا احب الافلين مى زند . باز دل كه در پى تو مى دويد ، عطاى تو نظرها به او بخشيد .
((٢٨١٣)) يافت بينى بوى و گوش از تو سماع هر حسى را قسمتى آمد مشاع
هر يكى از حواس را كه به سوى غيب رهسپارش كنى . ديگر آن حس سست نخواهد گشت و مرگ راهى به آن نخواهد يافت .
اى انسان ، -
((٢٨١٥)) مالك الملكى به حس چيزى دهى تا كه بر حسها كند آن حس شهى جهد كن تا حس تو بالا رود تا كه كار حس از آن بالا شود