تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٢ - رجوع به حكايت چغز و موش
((٢٧٩٣)) هفت خوشهء زشت خشك ناپسند سنبلات تازه اش را مى چرند
((٢٧٩٤)) قحط از مصرت برآمد اى عزيز هين مباش اى شاه اين را مستجيز
((٢٧٩٥)) يوسفم در حبس تو اى شه نشان هين ز دستان زنانم وا رهان
((٢٧٩٦)) از سوى عرشى كه بودم مربط او شهوت مادر فكندم كه اهبطوا
((٢٧٩٧)) پس فتادم زان كمال مستتم از فن زالى به زندان رحم
((٢٧٩٨)) روح را از عرش آرد در حطيم لاجرم كيد زنان باشد عظيم
((٢٧٩٩)) اول و آخر هبوط من ز زن چون كه بودم روح و چون هستم بدن
((٢٨٠٠)) بشنو اين زارى يوسف در عثار يا بر آن يعقوب بىدل رحم آر
((٢٨٠١)) ناله از اخوان كنم يا از زنان كه فكندندم چو آدم از جنان
((٢٨٠٢)) زان مثال برگ دى پژمرده ام كز بهشت وصل گندم خورده ام
((٢٨٠٣)) چون بديدم لطف و اكرام تو را وان سلام و سلم و پيغام تو را
((٢٨٠٤)) من سپند چشم بد كردم پديد در سپندم نيز چشم بد رسيد
((٢٨٠٥)) دافع هر چشم بد از پيش و پس چشمهاى پر خمارت است و بس
((٢٨٠٦)) چشم بد را چشم نيكويت شها مات و مستأصل كند نعم الدّوا
((٢٨٠٧)) بل ز چشمت كيمياها مى رسد چشم بد را چشم نيكو مى كند
((٢٨٠٨)) چشم شه بر چشم باز دل زده است چشم بازش سخت با همت شده است
((٢٨٠٩)) تا ز بس همت كه يابيد از نظر مى نگيرد باز شه جز شير نر
((٢٨١٠)) شير چه ؟ كان شاهباز معنوى هم شكار توست و هم صيدش تويى
((٢٨١١)) شد صفير باز جان در مرج دين نعره هاى لا احب الافلين
((٢٨١٢)) باز دل را كز پى تو مى پريد از عطاى بىحدت چشمى رسيد
((٢٨١٣)) يافت بينى بوى و گوش از تو سماع هر حسى را قسمتى آمد مشاع
((٢٨١٤)) هر حسى را چون دهى ره سوى غيب نبود آن حس را فتور و مرگ و شيب
((٢٨١٥)) مالك الملكى به حس چيزى دهى تا كه بر حسها كند آن حس شهى جهد كن تا حسّ تو بالا رود تا كه كار حس از آن بالا شود