تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٨٧ - تدبير موش با چغز كه ميان ما وسيلتى بايد كه به وقت حاجت بر تو نمى توانم آمدن و سخن گفتن
تدبير موش با چغز كه ميان ما وسيلتى بايد كه به وقت حاجت بر تو نمى توانم آمدن و سخن گفتن
((٢٦٦٥)) اين سخن پايان ندارد گفت موش چغز را روزى كه اى مصباح هوش
((٢٦٦٦)) وقتها خواهم كه گويم با تو راز تو درون آب دارى ترك تاز
((٢٦٦٧)) بر لب جو من تو را نعره زنان نشنوى در آب از عاشق فغان
((٢٦٦٨)) من بدين وقت معيّن اى دلير مى نگردم از ملاقات تو سير
((٢٦٦٩)) پنج وقت نماز اى رهنمون عاشقان را فى صلاة دائمون
((٢٦٧٠)) نى به پنج آرام گيرد آن خمار كاندر اين سرهاست نى پانصد هزار
((٢٦٧١)) نيست زر غبا طريق عاشقان سخت مستسقيست جان صادقان
((٢٦٧٢)) نيست زر غبا طريق ماهيان زان كه بىدريا ندارد انس جان
((٢٦٧٣)) آب اين دريا كه هايل بقعهاى است با خمار ماهيان خود جرعهاى است
((٢٦٧٤)) يك دمِ هجران برِ عاشق چو سال وصل سالى متصل پيشش خيال
((٢٦٧٥)) عشق مستسقيست مستسقى طلب در پى هم اين و آن چون روز و شب
((٢٦٧٦)) روز بر شب عاشق است و مضطر است چون ببينى شب بر آن عاشقتر است
((٢٦٧٧)) نيستشان از جست و جو يك لحظه ايست از پى اين يك زمانشان نيست
((٢٦٧٨)) اين گرفته پاى آن ، آن گوش اين اين بر آن مدهوش و آن بىهوش اين
((٢٦٧٩)) در دل معشوق جمله عاشق است در دل عذرا هميشه وامق است
((٢٦٨٠)) در دل عاشق به جز معشوق نيست در ميانشان فارق و مفروق نيست
((٢٦٨١)) بر يكى اشتر بود اين دو درا پس چه زر غبا بگنجد اين دو را
((٢٦٨٢)) هيچ كس با خويش زر غبا نمود ؟
هيچ كس با خود به نوبت يار بود ؟
((٢٦٨٣)) آن يكيئى نه كه عقلش فهم كرد فهم اين موقوف شد بر مرگ ورد جز مگر مردى كه پيش از مرگ مرد رخت هستى را به سوى يار برد