تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧١ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه روز يا چهار روز به سمرقند رود ، چندين خلعت و زر دهم و شنيدن دلقك و از ده تاختن به شهر ترمد به نزديك شاه كه من بارى نمى توانم رفتن
((٢٥٧٥)) تا بگويد سرّ خود از اضطرار آنچنانكه گيرد اين دلها قرار
((٢٥٧٦)) چون طمأنينه است صدق با فروغ دل نيارامد به گفتار دروغ
((٢٥٧٧)) كذب چون خس باشد و دل چون دهان خس نگردد در دهان هرگز نهان
((٢٥٧٨)) تا درو باشد زبانى مى زند تا به دانش از دهان بيرون كند
((٢٥٧٩)) خاصه اندر چشم افتد خس ز باد چشم افتد در نم و بند و گشاد
((٢٥٨٠)) ما پس اين خس را زنيم اكنون لگد تا دهان و چشم زين خس وا رهد
((٢٥٨١)) گفت دلقك اى ملك آهسته باش روى حلم و مغفرت را كم خراش
((٢٥٨٢)) تا بدين حد چيست تعجيل و نقم من نمى پرّم به دست تو درم
((٢٥٨٣)) آن ادب كه باشد از بهر خدا اندر آن مستعجلى نبود روا
((٢٥٨٤)) وان چه باشد طبع و خشم عارضى مى شتابد تا نگردد منقضى
((٢٥٨٥)) ترسد ار آيد رضا خشمش رود انتقام و ذوق از او فايت شود
((٢٥٨٦)) شهوت كاذب شتابد در طعام خوف و فوت ذوق نبود جز سقام
((٢٥٨٧)) اشتها صادق بود تأخير به تا گوارنده شود آن نى گره
((٢٥٨٨)) تو پس دفع بلايم مى زنى تا ببينى رخنه را بندش كنى
((٢٥٨٩)) تا از آن رخنه برون نايد بلا غير آن رخنه بسى دارد قضا
((٢٥٩٠)) چارهء دفع بلا نبود ستم چاره احسان باشد و عفو و كرم
((٢٥٩١)) گفت الصدقه ترد للبلا داو مرضاك بصدقه يافتى
((٢٥٩٢)) صدقه نبود سوختن درويش را كور كردن چشم حلم انديش را
((٢٥٩٣)) گفت شه نيكوست خير و موقعش ليك چون خيرى كنى در موضعش
((٢٥٩٤)) موضع رخ شه نهى ويرانى است موضع شه پيل هم نادانى است
((٢٥٩٥)) در شريعت هم عطا هم زجر هست شاه را صدر و فرس را درگه است
((٢٥٩٦)) عدل چه بود ؟ وضع اندر موضعش ظلم چه بود ؟ وضع در ناموضعش عدل چه بود ؟ آب ده اشجار را ظلم چه بود ؟ آب دادن خار را
((٢٥٩٧)) نيست باطل هر چه يزدان آفريد از غضب وز حلم از نصح و مكيد