تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤ - آيا اين همه داد و فريادها اعتلاها و جهش و كمال و مظاهر شگفت انگيز علم و معرفت به خود انسان مستند است ، يا انسان جز جايگاه بروز آنها چيزى نيست ؟
((٢٠٠٢)) دو دهان داريم گويا همچو نى يك دهان پنهانست در لبهاى وى
((٢٠٠٣)) يك دهان نالان شده سوى شما هاى و هويى درفكنده در سما
((٢٠٠٤)) ليك داند هر كه او را منظر است كه فغان اين سرى هم زان سراست
((٢٠٠٥)) دمدمهء اين ناى از دمهاى اوست هاى و هوى روح از هيهاى اوست (١)
آيا اين همه داد و فريادها اعتلاها و جهش و كمال و مظاهر شگفت انگيز علم و معرفت به خود انسان مستند است ، يا انسان جز جايگاه بروز آنها چيزى نيست ؟
آيا حقيقتا باور مى كنيد كه اين داد و فريادهاى اعتلا بخش و محرك به سوى كمال و علم و معرفت از كارگاه پيچيده در ماده و حيوانيت به نام انسان به وجود آمده و از حلقوم او بروز مى كند و طنين مى اندازد ؟ .
واقعا شما معتقد هستيد كه اين خود انسان است كه او را به دست بر داشتن از طبيعت پست مادى و ارتقاء به عالم انسانيت ، تحريك مى كند ؟ هيچ نبايد ما و لو يك بار هم كه شده از خودمان بپرسيم كه چگونه ممكن است خود طبيعى آدمى كه جز به هوا و هوس و خود خواهى و پيروزى به ديگران چيزى را نمى شناسد ، به مهار كردن و تصفيهء خود تشويق نمايد ؟ اين ضرورت دهنه زدن به تمايلات طبيعى كه به وسيلهء عقل و معرفت صورت مى گيرد ، آيا به خود انسان مستند است ؟ بانگ « عدالت بورزيم » فرياد « همهء انسانها را اجزاء يك پيكر بدانيم » داد و بىداد « به سوى كمال پيش برويم » بالاتر از همهء اينها انديشه در بارهء بىنهايت چه بىنهايتى ساختهء مغزى و چه دريافت
(١) اين ابيات در ديباچه دفتر اول مثنوى آمده است . .