تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١٢ - انابت طالب و پشيمانى او از تعجيل و بىصبرى
((٢٣٠٩)) از مقامات وحش رو زين سپس هيچ نگريزيم ما با چون تو كس
((٢٣١٠)) موسى آن را نار ديد و نور بود زنگيى ديديم شب را حور بود ما نمى خواهيم غير از ديده اى ديدهء تيزى گشى بگزيده اى
((٢٣١١)) بعد از اين ما ديده خواهيم از تو بس تا نپوشد بحر را خاشاك و خس
((٢٣١٢)) ساحران را چشم چون رست از عما كف زنان بودند بىاين دست و پا
((٢٣١٣)) چشمبند خلق جز اسباب نيست هر كه لرزد بر سبب زاصحاب نيست
((٢٣١٤)) ليك حق بىپردهاى اصحاب را در گشاد و برد تا صدر سرا
((٢٣١٥)) با كفش نامستحق و مستحق معتقان رحمتند از بند رق
((٢٣١٦)) در عدم ما مستحقان كى بديم كه بر اين جان و بر اين دانش زديم در عدم ما را چه استحقاق بود تا چنين عقلى و جايى رو نمود
((٢٣١٧)) اى بكرده يار هر اغيار را اى بداده خلعت گل خار را
((٢٣١٨)) خاك ما را ثانيا پاليز كن هيچ نى را بار ديگر چيز كن
((٢٣١٩)) اين دعا تو امر كردى زابتدا ور نه خاكى را چه زهرهء اين ندا
((٢٣٢٠)) چون دعامان امر كردى اى عجاب اين دعاى خويش را كن مستجاب
((٢٣٢١)) شب شكسته كشتى فهم و حواس نى اميدى مانده نى خوف و نه باس
((٢٣٢٢)) برده در درياى حيرت ايزدم تا ز چه فن پر كند بفرستدم
((٢٣٢٣)) آن يكى را كرده پر نور و جلال وين دگر را كرده پر وهم و خيال
((٢٣٢٤)) گر به خويشم هيچ راى و فن بدى رأى و تدبيرم به حكم من بُدى
((٢٣٢٥)) شب نرفتى هوش بىفرمان من زير دام من بدى مرغان من
((٢٣٢٦)) بود مى آگه ز منزلهاى جان وقت خواب و بىهشىّ و امتحان
((٢٣٢٧)) چون كفم زين حل و عقد او تهيست اى عجب اين معجبىّ من ز چيست ؟
((٢٣٢٨)) ديده را ناديده خود انگاشتم باز زنبيل دعا برداشتم
((٢٣٢٩)) چون الف چيزى ندارم اى كريم جز دلى وان تنگتر از چشم ميم
((٢٣٣٠)) اين الف وين ميم امّ بود ماست ميم ام تنگ است الف زان نر گداست