تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١١ - انابت طالب و پشيمانى او از تعجيل و بىصبرى
انابت طالب و پشيمانى او از تعجيل و بىصبرى
((٢٢٨٨)) گفت آن درويش اى داناى راز از پى اين گنج كردم ياوه تاز
((٢٢٨٩)) ديو حرص و آز و مستعجل تگى نى تأنّى جست و نى آهستگى
((٢٢٩٠)) من ز ديگى لقمهاى نندوختم كف سيه كردم دهان را سوختم
((٢٢٩١)) خود نگفتم چون در اين ناموقنم زان گره زن اين گره را حل كنم
((٢٢٩٢)) قول حق را هم ز حق تفسير جو هين مخا ژاژ گمان اى ياوه گو
((٢٢٩٣)) آن گره كاو زد هم او بگشايدش مهره كاو انداخت او بربايدش
((٢٢٩٤)) گر چه آسانت نمود اينسان سخن كى بود آسان رموز من لدن
((٢٢٩٥)) گفت يارب توبه كردم زين شتاب چون تو در بستى تو كن هم فتح باب
((٢٢٩٦)) بر سر خرقهء شدم بار ديگر در دعا كردن بدم هم بىهنر
((٢٢٩٧)) كو هنر ، كو من ، كجا دل مستوى اين همه از عكس توست اين هم تويى
((٢٢٩٨)) هر شبى تدبير و فرهنگم به خواب همچو كشتى غرقه مى گردد در آب
((٢٢٩٩)) خود به من مى مانم و نه آن هنر تن چو مردارى فتاده بىخبر
((٢٣٠٠)) تا سحر جمله شب آن شاه عُلى خود همى گويد الست و خود بلى
((٢٣٠١)) كو بلى گو ؟ جمله را سيلاب برد يا نهنگى خورد كل را كرد و مرد
((٢٣٠٢)) صبحدم چون تيغ گوهر دار خود از نيام ظلمت شب بركشد
((٢٣٠٣)) آفتاب شرق شب را طى كند آن نهنگ آن خورده ها را قى كند
((٢٣٠٤)) رسته چون يونس ز معده آن نهنگ منتشر گرديم اندر بو و رنگ
((٢٣٠٥)) خلق چون يونس مسبح آمدند كاندر اين ظلمات پر راحت شدند
((٢٣٠٦)) هر يكى گويد به هنگام سحر چوى ز بطن حوت شب آيد بدر
((٢٣٠٧)) كاى كريمى كاندر آن ليل وحش گيج رحمت بنهى و چندين چشش
((٢٣٠٨)) چشم تيز و گوش تازه و تن سبك از شب همچون نهنگ ذو الحبك